گل ها همه آفتابگردانند

یک زمانی عضو، وابسته و سرپرست سایتی شدم که کتاب نقد می کرد. آنقدر به آن وابسته بودم که سعی می کردم یک تنه سایت را رشد بدهم. در آن نقدهای خوب بنویسم و آنقدر بخوانم که مخاطب بفهمد سرپرست انجمن کتاب خوان است. یادش بخیر! 


روند نابودی سایت ذره ذره بود. عدم اتحاد بین سرپرست ها، درگیری بین مدیران و از آن بدتر، جنگ قدرت برای یک سایت. من درگیر جنگ نمی شدم و حتی سعی می کردم آن را نبینم. سعی می کردم این مشکلات را نادیده بگیرم و برای سرپا نگه داشتن سایت بجنگم. از جان مایه گذاشتم. از روح و اعصابم هزینه کردم. آخرش هم وقتی جنگ بین مدیران عاصیم کرد، به مدیرکل انجمن زنگ زدم. گفت: این فقط یه سایته!


این تنها جمله ای بود که شنیدم. بعد از آن انگار گوش هایم نمی شنید. این فقط یه سایته؟ فقط یه سایت؟ چیزی که روزها و روزها برایش تلاش کردم در نظر مدیرش چقدر بی ارزش بود. با چه لحن سخیفی درباره آن حرف می زد. پس من چرا در این حد خودم را در مشکلاتش غرق کرده بودم. همان روز سایت را ترک کردم. گروه و کانال های وابسته را هم. بعد دو هفته که به سایت سر زدم. کاملا نابود شده بود. دیگر حتی به روز هم نمی شد و هیچ کس در آن فعالیت نمی کرد. 


این تلاش خام نوجوانیم اگرچه سخت و تلخ بود ولی به من چیزهای زیادی آموخت. به من یاد داد وقتی سیستمی دارد نابود می شود، وقتی سیستمی از سر گندیده شده، وقتی یک سایت، یک سیستم دارد ذره ذره نابود می شود، این کرم خوردگی ها را ببین. ترک ها را بشناس و خودت را برای نابودی آن آماده کن. همین است که حالا وقتی مجله مورد علاقه ام دارد ذره ذره آب می شود، وقتی می بینم که دیگر سردبیران سابق حاضر نیستند برایش بنویسند. روند استهلاکش را می بینم.


من این بار دست و پا نزدم. وقتی مجله ام دارد نابود می شود، به سیر همیشگی نوشتنم ادامه دادم. حتی من هم مثل سایرین توجه و قلمم را کم کردم و حتی تر یک جایگزین برای آینده ی بدون مجله ام در نظر گرفتم. آدم اگر برای چیزی دست و پا بزند، در آن غرق می شود. هرچیزی خود و مدیرانش کشتی است و دیگران مسافر. هیچ مسافری نمی تواند خلاف خواست مدیر، کشتی را نجات دهد. 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۵:۴۰
محدثه ..

فکر می کنم هر کس برای تنهایی اش کنجی دارد. یکی شاید روی بالش گریه کند. یکی توی کاغذ. یکی هم مثل من شاید کیبورد را بگذارد روی پایش و تند و تند تایپ کند. الان که این را می نویسم تنهایی کنارم نشسته است. من به جای نه ماه، نوزده سال تنهایی را توی شکمم نگه داشتم. تنهایی از آب و غذای جان من خورد و رشد کرد. شد یکی شبیه خودم. شد خودم. حالا مدتی است تنهایی به دنیا آمده. دست به دست من در کوچه پس کوچه ها، در خانه ها، در مهمانی و حتی در خلوت های دو نفره عاشقانه ام کنارم می نشیند و وقتی می خواهم خیلی احساس خوش بختی کنم. وقتی می خواهم به کسی وابسته شوم. وقتی می خواهم صمیمیت را مزه مزه کنم، یک هو داد میزند:

- هی رفیق! من هنوز اینجام.

بعد یک دفعه از چاله ی وابستگی، صمیمیت و دوستی می پرم بالا و راهم را روی جاده صاف، تک و تنها، ادامه می دهم. 

۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۶
محدثه ..

نمیدانم چرا درک دنیای زنانه ام در دنیای مردانه تو اینقدر سخت است! میدانی زندگی من چند مرحله دارد و دیدگاهم نسبت به مردها. 

قبل تو، تمام مردهای دنیا خاکستری بودند. سیاه بودند. قبل از تو مردهای دنیا کوچک بودند. زنان را مسخره می کردند. توی مهمانی های خانوادگی به شوخی از زن دوم می گفتند و آتش خشم و حرص و حسادت را در چشم حساس زنشان نمی دیدند. 

تا تو آمدی. تو آمدی و انگار کن رنگ سبز، رنگ آبی پاشید روی مردهای دنیا! انگار کن رو سفید شوند. انگار گردن فراز کنند و بگویند: بیا! این هم سهم تو از مردهای دنیا! می بینی می توانیم چقدر لطیف باشیم؟ میبینی ما چقدر عاشق تر از شما زن هاییم؟ می بینی چقدر برای به دست آوردن دل شما زن ها، خودمان را به آب و آتش می زنیم؟ 

و دنیای الان من مرحله جدیدی نسبت به مردهاست. مردهایی که ما را دوست دارند. عاشق ما زن هایند ولی درک دنیای زنانه مان برایشان سخت است. این را قبل از این فهمیده بودم. وقتی برای هرکاری از من دلیل میخواستی و منطق می پرسیدی. درس زن منطق نیست. احساس است. من اگر پولی که یک سال جمع کرده ام را یک دفعه برای خرید یک لباس می دهم، پشتش منطق نیست. پشتش احساسی است که داشتن آن بلیز را به این همه پول ترجیح میدهد. من اگر یک دفعه تصمیم به خواندن فلان رشته می گیرم، حتما دلیلم منطقی نیست. لابد آن را دوست دارم. فقط همین. دوستش دارم. بدون منطق. بدون دلیل. اصلا مگر دوست داشتن خودِ تو همینطور نبود؟ اگر دنبال دلیل بودم. اگر منطق می خواستم که این همه راه، این همه کیلومتر نمی آمدم همراهت. این همه راه دور نمیشدم از خانواده ام. اصلا مگر مادری چیزی جز احساس است؟ چطور از ما زن ها انتظار دارید مادر شویم وقتی دنبال دلیل می گردید؟ برای مادری هزار و یک دلیل وجود دارد که نیاوریم بچه را و فقط یک دلیل پشت حاملگی، پشت زایمان، پشت این همه پرستاری کودک نهفته است و آن یک دلیل، احساس است. دوست داشتن است. عشق است. 

نمی شود برای زن برنامه تعریف کرد که مادری و زن بودنت احساسی باشد ولی وقتی پول خرج میکنی، وقتی جشن می گیری، وقتی مهمانی می روی، وقتی می خندی، وقتی نامحرم می بینی، یک دفعه منطقی شو. جدی باش. 

زن را باید با تمام سیستم احساسی اش دوست داشت. با همین آرایش های گاه و بی گاهش. با همین ولخرجی های یهویی، با همین خنده های از ته دل، با همین مادری! زن را باید همانطور که هست دوست داشت. همانطور که واقعا هست. بی منطق، بی دلیل!

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۵
محدثه ..

یک زمانی که دلم خواست ازدواج کنم، همه دوست هایم گفتند: محدثه! مطمئنی؟ آخه ازدواج فامیلی؟

من ازدواج فامیلی از نزدیک ندیده ام. مادر و پدرم، غریبه اند. برادرم هم زنش هفت پشت غریبه است. درک درستی نداشتم که چرا دوستم که پدر و مادرش فامیلند، اینقدر تعجب کرده است. نمیدانستم مگر ازدواج فامیلی چه فرقی با دیگر ازدواج ها دارد و بله را گفتم.

خواستم بنویسم اگر روزی مثل من خواستید ازدواج کنید یادتان باشد، وقتی طرفتان فامیل باشد، اگر هزار هم عاشق باشید؛ باز هم هزار سر آشنا توی زندگی شماست. من هر روز صبح، با انرژی و صبح بخیر با نشاط همسرم بیدار می شوم و می گویم: چه روز خوبی! اما هنوز به نیمه نرسیده، خیلی از این سر های آشنا، زنگ می زنند و می گویند:

- خبر داری فلانی پشت سرت اینطور گفته؟

- خبر داری ازت اینو می گن! درباره ت اینو به همه گفتن؟ و ...


من چندباری با شدت برخورد کردم و گفتم خانواده همسرم را می شناسم. میدانم اهل غیبت نیستند. ضمن اینکه من هرگز از آنها حرفی نمی زنم و خوب و بدشان را پشت سرشان عنوان نمیکنم، پس مطمئنم روزگار هم برایم همین را رقم می زند و آنها هم پشت سرم چیزی نمی گویند. 

از آن روز دور من را خط کشیدند و فهمیدند بیدی نیستم که به این بادها بلرزم! حالا خبرها را به مادرم می دهند و طفلک به اندازه من قوی نیست. به اندازه من اعتماد به نفس ندارد. به اندازه من ... طفلک اذیت می شود و من واقعا نمیدانم این سر های آشنا، از دو به هم زنی بین دو خانواده چه سودی می برند؟ چرا این کار را می کنند؟ چرا این حرف ها را، که به نظر من، اکثرا دروغ است، می آیند و هی می گویند... هی می گویند... 


اگر مخاطب این متنید و خودتان جز کسانی هستید که خبرهایی را بین دو خانواده رد و بدل می کنید، حتما با خودتان می گویید: "ای بابا! ما که دروغ نمیگیم! طرف واقعا این حرفا رو زده دیگه!" اولا که ممکن است طرف این حرف را زده باشد ولی منظور دیگری داشته باشد. دوما که ممکن است طرف اصلا یهو سر درد دلش باز شده! محرم اسرار باشید. چرا درد دلش را توی کوی و برزن داد می زنید؟ جز اینکه اعصاب دیگری را خرد کنید، سود دیگری هم می برید؟ 

با هم مهربان تر باشیم. 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۰۷
محدثه ..
امروز داشتم به مکالمه ای که توی دفتر مشاوره بین ما گذشت فکر می کردم.
همسر عزیزم: شما فرض کنید رفتید بیرون شهر! بعد نباید زنگ بزنید به مامانتون؟
مشاور: لزومی نداره اصلا خبر رفتن رو بدید که خبر برگشت رو هم به دنبالش مجبور شید اعلام کنید! وقتی میتونید بگید که مسافرت یک روزه باشه. مثلا شب برنگردین خونه! اونم فقط در حد اطلاع که "سلام! من دارم میرم بیرون شهر" و وقتی اطلاع دادید، خداحافظی کنید. طوری نشه که تبدیل بشه به اجازه! 
چون وقتی ازدواج کردید، مستقل شدید. قراره به عنوان یک خانواده جداگانه برای خودتون زندگی کنید. حالا وقتشه که بجای مشورت با مادر و پدرتون، با هم مشورت کنید. وقتشه بزرگ شید و اولویت هاتون رو تغییر بدید. الان ازدواج کردین و وقتشه از استقلالتون لذت ببرید. وقت تصمیم گیری های دو نفره است.

وقتی این جمله را شنیدم، تمام زندگی متاهلیم از جلوی چشم هایم گذشت. من و همسرم درک درستی از هم داریم و از نظر عاطفی، احساسی و ... هم را رشد می دهیم ولی... ولی اکثرا دعواهایی که داشتیم، دلخوری و ناراحتی های زندگیمان، سر عدم رعایت همین اصل مهم بود. اصلی که به راحتی میشد کسی به ما آموزش دهد. ولی خب! در ایران فقط گروه خونی را چک می کنند. 

یادم است ما میخواستیم با ماشین برویم سفر و از آنجایی که این اصل را نمیدانستیم به حالت اجازه با خانواده همسرم در میان گذاشتیم و این شد دلیلی برای دعوا! دلخوری! کدروت و ناراحتی! اگر این اصل را می دانستیم خیلی راحت ماشین را برمیداشتیم و خبر میدادیم که ما تصمیم گرفته ایم برویم سفر و خب! خداحافظ!

اگر این اتفاق می افتاد. من احساس خوبی پیدا می کردم و همسرم احساس قدرت داشت که می تواند یک زندگی را با نیروی تصمیم گیری خودش بچرخاند. حس می کنم خیلی از مشکلات ما زوج ها، از همین عدم آگاهی است. از همین چیزهای ساده ای که کسی نبوده به ما آموزش دهد. همین چیزهای ساده ای که کافیست فقط 2 ساعت از هفته را پای صحبت کارشناسش بشینی. شاید فقط 50 ساعت از سالت را بگیرد ولی یک عمر تو را عاشق و خوشحال نگه میدارد. 
۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۱۰
محدثه ..
همه ما موقع دعوای پدر و مادرهایمان این جملات را شنیده ایم:
پدر: بیا بچه تو جمع کن!
مادر: بچه من؟ این بچه خودته!
پدر: ولی من که خونه نبودم! تو تربیتش کردی! 

دیروز پیش مشاور بودیم. پیش یک روانشناس که میخواست برایمان از زندگی دو نفره بگوید. از تیمی به نام خانواده. 
خب! راستش جدایِ از تمامِ حرفها! یک مسئله مرا وحشتناک به خود مشغول کرده. روانشناس حرف عجیبی زد. گفت: 
این بچه ها رو دیدین هرکی هرطور دلش میخواد باهاشون رفتار میکنه؟ بخواد میزنه تو سرشون، بخواد فحش شون میده؟ 
(دیده بودم، گفت) اینها برای این است که پدر خانواده، جایگاه مادر را محکم نکرده. مادر را بزرگ نکرده. به همه ثابت نکرده که زن من، صاحب اختیار فرزندم است و باید به توصیه هایش درباره بچه ام گوش دهید. باید به او احترام بگذارید که احترام به او، احترام به من است. 

از دیروز دارم فکر می کنم چرا مسئله به این مهمی، اینقدر کم در تلویزیون، رادیو و کتاب ها مطرح می شود. خب! من اگر اینجا این مسئله را نمی شنیدم، نمی فهمیدم، هیچ وقت آنقدر همت نمی کردم که جایگاه همسرم را در خانواده ام ثابت کنم و شاید درباره او هم همینطور باشد. 

گاهی فکر میکنم تربیت بچه، بیشتر به مادر برمیگردد یا پدر؟ بارها این را از خودم پرسیده ام و هربار حس کردم که جوابی ته ذهنم می گوید: پدر، پدر، پدر!
پدر بچه خیلی مهم است. اقتدارش خیلی مهم است. محبتش مهمتر. من فکر می کنم اگر بچه ای پدرش قوی باشد. پدرش به مادرش برسد. او را بزرگ کند، آن وقت بچه اش را درست تربیت کرده. چرا؟

شما ازدواج را یک چرخه بگیرید که محبت از خدا به کل این جمع جاری میشود. بعد از آنجایی که خدا مرد را فرمانده خانواده اعلام کرده (آیه 34 سوره نساء)، پس این محبت الهی باید از سمت مرد به سوی خانواده هدیه شود. پس مرد به زن محبت می کند، زن می شکفد، بزرگ میشود. رشد می کند و این محبت را به فرزند می رساند. 

پس تربیت فقط نتیجه تلاش مادر نیست. از آن مهمتر، نقش پدر است. نقش پدر برای تثبیت جایگاه زنش در اجتماع، در خانواده، در میان دوست و آشنا. نقش پدر برای رساندن محبت به مادر. برای آبیاری نهال مادر. تربیت، آری! تربیت بستگی زیادی به نقش پدر دارد. 
۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۵
محدثه ..

این هم مطلب جدیدم در هفته نامه جیم : گواهینامه واس ماس

۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۱۰
محدثه ..
اینجا می نویسم. می نویسم تا فراموشم نشود. می نویسم تا کاهلی نکنم. می نویسم تا بخواهم... تا بتوانم...
من عاشق اویم. عاشق کسی که عاشقانه پشتم ایستاده تا جلو بروم. تا جلو برویم. 

برادر من زمانی ازدواجی ناموفق داشت. دلیلش هم این بود که دختر، برادرم نمی خواست! عاشق کس دیگری بود و ما نمی دانستیم! این شکست وحشتناک آنقدر به او ضربه زد که بعد از 5 سال از آن قضیه هنوز به خواستگاری هیچ کس نرفته است. انگار که بخشی از وجودش از ازدواج متنفر باشد. از ازدواج بترسد. از ازدواج خوشش نیاید!

خواستم بنویسم به عقیده من، آدم یک بار عاشق می شود. یک بار ازدواج می کند و آن فرد می شود خانواده اش. می شود بخشی از ذهنش. بخشی از خاطرات و دنیایش. به نظرم آدمی که یکبار عاشق شد و دلش را به دیگری داد. حلقه ای را به دست کرد، دیگر نمی تواند آن حلقه را تحت هیچ شرایطی رها کند. آن فرد را تحت هیچ شرایطی فراموش کند. 

من حس می کنم من و همسرم با نخی نامرئی بهم وصل شده ایم. نخی که تا آن سوی دنیا، همراه ماست. با ماست و ما را بهم نزدیک و عاشق می کند. نخی که باعث شود خاطره هم باشیم. دنیای هم باشیم و برای همیشه مال هم باشیم. من و او باید بهم برای پیشرفت کمک کنیم. باید هم را برای رسیدن به آرزوهایمان هل بدهیم. اگر من جلوی رویاهای او را بگیرم، او هم چنین می کند و برعکس. اینطور می شود که از زندگی، از دنیا، از پیشرفت عقب می مانیم.

 همیشه گفته ام و باز هم می گویم آدم ها ازدواج می کنند تا بال پرواز بهم بدهند. تا هم را رشد دهند. آدم ها ازدواج می کنند تا برای دیگری سختی بکشند، دلتنگ شوند و کمی از خودخواهی شان فاصله بگیرند. آدم ها ازدواج می کنند تا مثل سنگ که صیقل می خورد، در سختی های دوست داشتن، به کمال برسند. 
۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۰۶
محدثه ..

حال عجیبی دارم. همه چیز برایم مثل یک خواب خوشایند است. زندگی زناشویی ام را دوست دارم و از آن راضی ام. اما این دلیل نمی شود که دلم نخواهد آن را بهتر کنم. من دلم می خواهد آنقدر در عشق با همسرم پیش برویم که بدانیم در مقابل تیم دو نفره ما هیچ مشکلی نمی تواند قد علم کند. 

۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۴۸
محدثه ..
یادم است هفته اول عقدم مادرشوهرم به من گفت: من از دست مادرشوهرم سی سال پیرتر از سنم شدم. 
من آن روز از ته دل خدا را شکر کردم که ما رابطه خوبی داریم. هم را دوست داریم و جایگاه مان را در زندگی یک مرد درک می کنیم. 
خدا را شکر کردم که هر دو آنقدر عاقلیم که با هم درگیر نشویم. بفهمیم نقش های ما کاملا متفاوت است و هر دو آنقدر ارزشمندیم که با یکدیگر نجنگیم. 

ولی خب زندگی مثل یک سیب است که تا بیفتد هزار چرخ می خورد. ما هم درگیر اصطکاک شدیم. گاهی حس کردم مادر همسرم، مرا چون دیواری می بیند که دارم خوشی اش را از او می گیرم! گاهی گوشه کنایه هایش را شنیدم و فراوان تبعیض هایش را بین خودم و دخترش دیدم. 

من دو راه داشتم. یا مثل خود او، خودم را سی سال پیرتر از سنم کنم و با او بجنگم یا اینکه دوستش بدارم. بی دریغ دوستش بدارم. بی توقع و او را بخاطر حرف هایی که مثل نیزه سمتم پرتاب می شود و مرا زخمی می کند، ببخشم. ببخشم چون بیشتر از اینکه به او لطف کنم، دارم خودم را حفظ می کنم. خودم را جوان نگه می دارم. برای فرزندانم. برای نوه هایم و شاید اگر پسری داشته باشم، برای عروسم. دارم خودم را جوان نگه می دارم برای تصویر خودم در آینه. برای قلب بزرگ همسرم. 

من راه دوم را انتخاب کردم. من نمی خواهم سنم بیشتر از عددی شود که در شناسنامه ام نوشتم. من فکر می کنم دنیا کوچکتر از آن است که نبخشم، که دوستش نداشته باشم. من او را با تمام وجودم دوست دارم و مطمئنم او هم مرا دوست خواهد داشت، حتی اگر گاهی نیزه ای از کلام ناجور به سمتم پرتاب کند...
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۲
محدثه ..