گل ها همه آفتابگردانند

امروز خیلی دلم میخواد بنویسم. توی روزگاری که هیچ کس توی وبلاگ نمی نویسه، این عطش من برای نوشتن توی وبلاگ، برای خودمم عجیبه. بیشترم وقتایی می نویسم که دلگیرم. که کسی یا چیزی دلمو شکسته و می خوام با خودم دوست باشم. خودمو آروم کنم. به خودم عشق بدم. 

من زندگیمو دوس دارم. خونمو دوس دارم. وسایلی که برای ساختن این زندگی خریدم، تک تک شونو دوست دارم. واسه ی این زندگی، حاضر شدم از شهر و دیارم بگذرم. از دیدن هر روزه ی پدر و مادرم، از خوردن نون داغ، از گشت زدن توی پاساژای پر از نور و چراغ. من از یه شهر بزرگ، از شهری که توش بزرگ شدم، قد کشیدم، عاشق شدم، عاشق زیستم، پر کشیدم به سمت شهر کوچیکی که هیچ انس و الفتی به هیچ کوچه ای از اون ندارم. 

من بخاطر زندگیم هر روز صبح زود بیدار شدم. لباس ها رو اتو کردم. مواد روی گاز توی قابلمه ریختم. ظرف ها رو جمع کردم و توی ظرفشویی گذاشتم. یخچال رو مرتب کردم و کیک و غذاهای خوشمزه پختم. من بخاطر شیرینی این زندگی روی گاز پنج شعله ش شیرینی پختم و شیر برنج درست کردم. 

من بخاطر این زندگی ساعت ها به خودم رسیدم. فکرامو هرس کردم. اشتباهاتم رو اصلاح کردم. خوش پوش تر و زیباتر شدم. سلامتیم رو افزایش دادم و خوابم رو کاهش. من به خاطر این زندگی، توی یک آپارتمان با خانواده ی شوهرم زندگی کردم. منی که عاشق تنهاییم، اجازه دادم دورم شلوغ شود تا زندگیم شیرین باشد و شوهرم شاد. 

منی که وقت ندارم سرم رو بخارونم، اجازه میدم فرزند و خواهر شوهرم ساعت ها توی خونه من بشینن. ازشون بهترین پذیرایی رو می کنم و با اونها میگم و میخندم. بهشون احترام میذارم. غذا رو چند پیمونه بیشتر می ریزم و گاهی برای مادرشوهرم می برم. هر روز به اونها سر میزنم. پدرشوهرم رو می بوسم و همیشه از اون جلوی خودش و پشت سرش تعریف می کنم. 

من همه ی این کارها رو برای زندگیم انجام دادم. نه فقط امروز، سه ساله. سه سال تموم که دارم برای این زندگی می جنگم. نمیذارم سردی روابط این روزا، مسری بشه و همه ی زندگیمو زمستون کنه. من برای این زندگی اونقدر جنگیدم که حالا وقتش باشه که بسازمش. 

من این سردی رو با کمک خدا، مشاوره و عشق بین خودمون، ریشه کن می کنم. این زمستون میره و جاشو به بهار می ده. زندگی منم بالاخره مثل خیلی از زندگیا سرد شده، عشق بین مون کمرنگ و دعواهامون پررنگ شده، ولی نمیذارم مثل بیشتر آدما، عشق مون بمیره. نمیذارم آتیش عشق مون خاکستر بشه. من اونقدری برای زندگیم جنگیدم که حالا منتظر بهارش باشم. منتظر شکوفه دادنِ درخت ازدواجم باشم. من میتونم و حتما همسرمو راضی می کنم که با من به مشاوره بیاد. میدونم توی اون اتاق چه گرما، چه لطف، چه نوری نهفته س. من این نورو به زندگی مون می تابونم. 

نمیذارم سرما توی این زمستون، ریشه ی زندگیمو خشک کنه. من بعد این زمستون بهار میشم و شکوفه میدم. اونوقت میوه عشق یه بار دیگه از درخت زندگیمون آویزون میشه. من میدونم که نمیشکنم. 
۱۱ آذر ۹۷ ، ۲۰:۳۲
محدثه ..
بهم اشاره کرد که: زندگی زناشویی گله. یه گل حساس. خیلی خیلی حساس. یه گل آب میخواد. نور می خواد. کود می خواد. یه گل ناز و نوازش می خواد. هم صحبت می خواد. خونه آروم، دل خوش می خواد. می گفت گلا هم مثل ما آدما اگه تو جنگ و دعوا، تو بحث و درگیری بیفتن، زود می پوسن. 

من فقط گوش می دادم و به خودمان فکر می کردم. به همه ی زوج های هرکجا. به اینکه اوایل، وقتی ازدواج می کنیم، حوصله داریم، وقت داریم، انرژی و علاقه داریم و هی گلمان را آب می دهیم. انرژی می گذاریم. قربان صدقه اش می رویم و مواظبیم تیغ خشم و بحث و جدل، آن را نابود نکند. 

بعد از مدتی، که عطش مان به جنس مخالف، به تنش، به بویش، به صدایش فرو نشست. که جاذبه های ظاهری از بین رفت، عادت جای عشق را می گیرد. زنی را که همه زیبا و خوش تیپ می بینند، ما دیگر نمی بینیم. مردی را که همه مهربان می دانند، ما دیگر به آن توجه نداریم. در نتیجه زن می بیند همه از او تعریف می کنند، الا شوهرش. مرد می بیند همه به او افتخار می کنند، الا زنش. بعد سرد می شویم. سرد و سردتر. بعد یخ می زنیم. گل زندگی مان می پوسد. بوی گندش از هم دورمان می کند و ما آنقدر خودخواهیم، آنقدر ناتوان و ناامیدیم که برای رشد دوباره این گل، هزینه نمی کنیم. خاک نمی خریم. گلدان نمی خریم. آب نمی دهیم. 

آن وقت بهشت زندگیمان را با دست خودمان جهنم می کنیم. بعد توی این جهنم زندگی می کنیم. رنج می کشیم. می سوزیم. کاش بفهمیم همسرمان کسی نیست که از روی عادت او را نبینیم. که همسرمان همان کسی است که روزی عجله داشتیم، با او همخوابه شویم. عجله داشتیم او را ببوسیم. عجله داشتیم صدایش را بشنویم. 

اگر به آن روزها فکر کنیم، اگر یک لحظه، فقط یک لحظه تصور کنیم، زنمان از این همه سردی دلزده شود، دیگر دریغ نمی کنیم، که یک ساعت در روز به او زنگ بزنیم. حالش را بپرسیم. با او بخندیم و قربان صدقه اش برویم. 

اصلا مگر ما چقدر عمر می کنیم که توی جهنم زندگی کنیم؟ مگر ما چقدر جان داریم که آن را توی آتش جنگ و درگیری بسوزانیم؟

پ.ن: دلم گرفته. دلم عجیب گرفته است. دلم می خواهد از گریه زار بزنم و جلوی خودم را می گیرم. گل زندگی خیلی حساس تر از چیزی است که فکر می کنیم و مواظبت دو طرفه می خواهد. هر دو نفر باید مدام برای شعله کشیدن عشق تلاش کنند. حتی اگر یک نفر، گاهی کوتاهی کند، آتش عشق خاکستر می شود. آن وقت باید برای تصویر زنی که روزی بغلش می خوابیدیم، آه بکشیم. 
۱۱ آذر ۹۷ ، ۱۹:۰۴
محدثه ..
دوستان گلم! تا حالا دقت کردین که خدا بازی سرنوشتو دست خود ما سپرده؟ چطور؟ الان توضیح میدم.
به کشورای توسعه یافته نگاه کنید. کشورهای اروپایی مثل سوئد، فرانسه، فنلاند، توی این کشورا وقتی آدما تصمیم میگیرن عوض شن و استخوان بترکونن، بقیه رهاشون می کنن. در نتیجه اونجا اکثر افراد می تونن راهی رو برن که می خوان. 

مثلا اگر نوجوونی یک دفعه به فکرش می رسه استقلال خوبه، راحت می تونه لباس وابستگی به خانوادشو در بیاره و توی یک خونه مستقل برای خودش زندگی کنه. کار کنه. درامد داشته باشه. آشپزی کنه حتی و زندگی رو یک تنه بچرخونه. اونجا آموزش ها رو میدن و زندگی رو به خودت می سپارن. 

یا اگر زن و شوهری به هر دلیلی حس کنن نمی تونن با هم ادامه بدن، خب می تونن راحت از سر بگیرن. شرایط براشون اونقدر مهیا هست که بتونن به تنهایی هم زندگی کنن. 

یا اگر کسی یک دفعه دلش بخواد، شغلش رو عوض کنه، می تونه راحت این کار رو انجام بده، موزیک خیابونی بخونه، دلقک یک سیرک بشه، مدلینگ بشه و عکس بندازه و این وسط هیچ کس نیست، بخواد بپرسه: چرا؟ مردم بهم حق انتخاب میدن. اما اینجا؟

بذارین درباره کشور خودمون صحبت کنیم. کشوری که اگر هر تصمیمی برای زندگیت بگیری، راه جبران بدون اینکه سنگ فراوان به سمتت پرت بشه، به روت بسته س. 


اگر نوجوونی داعیه استقلال کنه، حتی در حدی که بره سر کار یا بجای درس و دانشگاه، کابینت ساز بشه، نه فقط پدر و مادر که کل ایل و تبار بسیج میشن تا درباره فواید دانشگاه صحبت کنن. اون ها سعی می کنن به زور لباسی رو که قالب تن این نوجوون نیست، بهش بپوشونن. 

اگر زن و شوهری بفهمن به درد هم نمی خورن، نمی تونن کاری بکنن. چون جامعه ی ما به زن و مرد مطلقه، الطاف ویژه ای!!! داره. ضرب المثل به "مردی که زن طلاق داده، سنگ بده" به خوبی نشون میده که در جامعه ی ما راهی برای جبران یک زندگی زناشویی خراب نیست. 

اگر کسی بخواد مجرد بمونه یا بچه نیاره، یا دیر بچه بیاره، همه اینها ملزم به اینه که ساعت ها حرف بشنوه. از در، از دیوار، از همسایه، از غریبه ی توی ایستگاه اتوبوس. انگار همه خودشون رو قاضی می دونن که درباره زندگی شخصی تو حکم صادر کنن. 

اینه فرق ما، وقتی میگن جهان سومیم. وقتی میگن بیشتر از صد سال از کشورهای توسعه یافته عقب تریم ولی واقعا خودمون نمی تونیم خودمونو اصلاح کنیم؟ با یه گل، بهار نمیشه؟ از خودمون شروع کنیم. به عطش مون برای کنجکاوی توی زندگی دیگران غلبه کنیم. سخته ولی به مرور زمان ممکنه. 
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۷ ، ۱۸:۴۰
محدثه ..

می گفت: نباید خانم ها در مراسم روضه آرایش کنند. دیگری هم با تایید و حق به جانب ادامه داد که: بعله! حالا که فکر می کنند مسجد و روضه شده عروسی! هرکس می آید لباس شیک و تیشان فیشان شده! سومی آمد وسط که: خجالتم نمی کشن. اولی دوباره برگشت سر اصل مطلب: برای همین کم آبی و خشکسالی، زلزله و بلا نازل میشه دیگه! بعد هر سه نفر با هم سر تکان دادند و به حال تمام زن های دنیا افسوس خوردند. 


من به حال خودم افسوس خوردم. به حال زن افسوس خوردم. به حال دختر های جامعه ام افسوس خوردم. من هیچ، من افسوس...


فکر کردم چرا باید یک زن که از خصوصات خلقتش، جلوه گری و نمایش جلوه و کمال خدا در زمین است را محدود کنیم؟ مگر چه ایراد دارد که در مجلس زنانه، در روضه، در مسجد آرایش کرد. مگر یک رژ لب و خط چشمی که خانم استفاده می کند، آن هم در خلوت زنانه اش، چه تیری به سمت مردمِ مذهبی ما وارد می کند، که از آن درد می کشند؟ چرا فکر می کنند باید زن را در پستو گذاشت و تماشا کرد؟


زن می تواند جلوه گری کند. زن می تواند در مسجد، در روضه، در عروسی و در هرجایی که خدا حلال کرده، جلوه گری کند. مگر اینکه انسان های مذهبی ما از خدا هم بالاتر باشند. از خدا هم خداتر باشند و برای خودشان برخی لذت ها را تحریم کنند... ناخوداگاه یاد یک آیه می افتم:


«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تُحَرِّمُواْ طَیِّبَاتِ مَا أَحَلَّ اللّهُ لَکُمْ»(سوره مائده،آیه87)

ای آنانکه ایمان آوردید چیزهای پاکیزه ای را که خداوند برای شما حلال کرده، حرام نکنید.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۰۰:۳۸
محدثه ..

می گفت بچه اش را گذاشته کنار باغچه و گوش تا گوش با کارد میوه خوری، سرش را بریده. 

می گفت بعدش می خندید. بلند بلند. می گفت یک بچه هم حامله بوده. عقلش هم سر جا. داد میزده که اگر این هم دختر باشد، این را هم مثل پرتقال پوست می کنم. با نفرت از او حرف می زد. پرستارش را می گویم. 


اول داستان من هم با نفرت به او فکر کردم. به اویی که نمی شناسم. اویی که دخترها را مثل پرتقال پوست می کند. بعد پرسیدم: قبلا هم سابقه داشته؟ پرستارش گفت: نه! قبلا تنها کار عجیبش این بوده که وسایل نوی خانه را می داده به نمکی. هرچه که داشتند. 


به وسایل خانه ام فکر کردم. من تک تک آنها را ستایش می کنم. هر لحظه به آنها نگاه می کنم. ذوق می کنم و اگر کسی از آنها بد بگوید، انگار از من بد گفته. به خودم فکر کردم. من همانقدر که وسایلم را دوست دارم، دختر نداشته ام را هم می خواهم.  


فکرم پرید روی زن. به کارد میوه خوری فکر کردم. به نمکی. به بیرون ریختن وسایل نو. چقدر این رفتار بوی خشونت می دهد. انگار کسی دل زن را از زندگی سیر کرده باشد. انگار کس یا کسانی او را از دخترانگیش بیزار کرده باشند. انگار این زن پشت این جنایت، یک زخم فروخورده، یک بغض حمل می کرده. 


با خودم فکر کردم شاید قبل از اینکه او را ببرند تیمارستان بهتر بود شوهر و خانواده شوهرش را صدا می کردند. پدرش را بازخواست می کردند و مادرش را. هرکسی که به نحوی دختر بودن او را آنقدر سرزنش کرده، آنقدر تحقیر کرده که حاضر شده دخترهایش را زنده به گور کند. که دلش خواسته دیگر هیچ دختری روی زمین باقی نماند. که از تمام دختران دنیا متنفر شده. 


***


پ.ن: کسی در فامیلمان هست که همیشه آرزو می کند دختر نزاید. می گوید: وقتی دختر حامله ای، انگار 9 ماه رنج در شکم حمل می کنی. می گوید دختر یعنی رنج. چون از زمان بلوغ که دخترانگیش ثابت می شود، دردهای ماهانه اش شروع می شود. موقع ازدواج باید جهیزیه بدهد. انگار خود دختر کم است که باید کلی وسیله هم همراهش کنی و مرد چه می آورد؟ هیچ! بعد از اینکه 9 ماه در شکمش بچه حمل کرد و درد زایمان کشید، به جای تشکر، باید سیسمونی را خودش بخرد. انگار نه انگار این وسط مرد هیچ زحمتی نکشیده و حالا باید با خرید وسایل کودکش لااقل تشکری کوچک از خانمش کند. 


شاید هم مقصر این رفتار خودمان هستیم. خودمان به خودمان ظلم می کنیم. چرا باید مادر و خواهر شوهر  و عروس که همه زن هستند، هم را آزار دهند؟ چرا باید این همه زن، از دست خود زن ها، زخم بخورند؟ درد بکشند و با درد بمیرند؟ کاش خودمان هوای خودمان را داشته باشیم تا دیگر کسی مثل این زن، دختر ها را با چاقو پوست نکند. 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۵
محدثه ..

یک زمانی عضو، وابسته و سرپرست سایتی شدم که کتاب نقد می کرد. آنقدر به آن وابسته بودم که سعی می کردم یک تنه سایت را رشد بدهم. در آن نقدهای خوب بنویسم و آنقدر بخوانم که مخاطب بفهمد سرپرست انجمن کتاب خوان است. یادش بخیر! 


روند نابودی سایت ذره ذره بود. عدم اتحاد بین سرپرست ها، درگیری بین مدیران و از آن بدتر، جنگ قدرت برای یک سایت. من درگیر جنگ نمی شدم و حتی سعی می کردم آن را نبینم. سعی می کردم این مشکلات را نادیده بگیرم و برای سرپا نگه داشتن سایت بجنگم. از جان مایه گذاشتم. از روح و اعصابم هزینه کردم. آخرش هم وقتی جنگ بین مدیران عاصیم کرد، به مدیرکل انجمن زنگ زدم. گفت: این فقط یه سایته!


این تنها جمله ای بود که شنیدم. بعد از آن انگار گوش هایم نمی شنید. این فقط یه سایته؟ فقط یه سایت؟ چیزی که روزها و روزها برایش تلاش کردم در نظر مدیرش چقدر بی ارزش بود. با چه لحن سخیفی درباره آن حرف می زد. پس من چرا در این حد خودم را در مشکلاتش غرق کرده بودم. همان روز سایت را ترک کردم. گروه و کانال های وابسته را هم. بعد دو هفته که به سایت سر زدم. کاملا نابود شده بود. دیگر حتی به روز هم نمی شد و هیچ کس در آن فعالیت نمی کرد. 


این تلاش خام نوجوانیم اگرچه سخت و تلخ بود ولی به من چیزهای زیادی آموخت. به من یاد داد وقتی سیستمی دارد نابود می شود، وقتی سیستمی از سر گندیده شده، وقتی یک سایت، یک سیستم دارد ذره ذره نابود می شود، این کرم خوردگی ها را ببین. ترک ها را بشناس و خودت را برای نابودی آن آماده کن. همین است که حالا وقتی مجله مورد علاقه ام دارد ذره ذره آب می شود، وقتی می بینم که دیگر سردبیران سابق حاضر نیستند برایش بنویسند. روند استهلاکش را می بینم.


من این بار دست و پا نزدم. وقتی مجله ام دارد نابود می شود، به سیر همیشگی نوشتنم ادامه دادم. حتی من هم مثل سایرین توجه و قلمم را کم کردم و حتی تر یک جایگزین برای آینده ی بدون مجله ام در نظر گرفتم. آدم اگر برای چیزی دست و پا بزند، در آن غرق می شود. هرچیزی خود و مدیرانش کشتی است و دیگران مسافر. هیچ مسافری نمی تواند خلاف خواست مدیر، کشتی را نجات دهد. 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۵:۴۰
محدثه ..

فکر می کنم هر کس برای تنهایی اش کنجی دارد. یکی شاید روی بالش گریه کند. یکی توی کاغذ. یکی هم مثل من شاید کیبورد را بگذارد روی پایش و تند و تند تایپ کند. الان که این را می نویسم تنهایی کنارم نشسته است. من به جای نه ماه، نوزده سال تنهایی را توی شکمم نگه داشتم. تنهایی از آب و غذای جان من خورد و رشد کرد. شد یکی شبیه خودم. شد خودم. حالا مدتی است تنهایی به دنیا آمده. دست به دست من در کوچه پس کوچه ها، در خانه ها، در مهمانی و حتی در خلوت های دو نفره عاشقانه ام کنارم می نشیند و وقتی می خواهم خیلی احساس خوش بختی کنم. وقتی می خواهم به کسی وابسته شوم. وقتی می خواهم صمیمیت را مزه مزه کنم، یک هو داد میزند:

- هی رفیق! من هنوز اینجام.

بعد یک دفعه از چاله ی وابستگی، صمیمیت و دوستی می پرم بالا و راهم را روی جاده صاف، تک و تنها، ادامه می دهم. 

۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۶
محدثه ..

نمیدانم چرا درک دنیای زنانه ام در دنیای مردانه تو اینقدر سخت است! میدانی زندگی من چند مرحله دارد و دیدگاهم نسبت به مردها. 

قبل تو، تمام مردهای دنیا خاکستری بودند. سیاه بودند. قبل از تو مردهای دنیا کوچک بودند. زنان را مسخره می کردند. توی مهمانی های خانوادگی به شوخی از زن دوم می گفتند و آتش خشم و حرص و حسادت را در چشم حساس زنشان نمی دیدند. 

تا تو آمدی. تو آمدی و انگار کن رنگ سبز، رنگ آبی پاشید روی مردهای دنیا! انگار کن رو سفید شوند. انگار گردن فراز کنند و بگویند: بیا! این هم سهم تو از مردهای دنیا! می بینی می توانیم چقدر لطیف باشیم؟ میبینی ما چقدر عاشق تر از شما زن هاییم؟ می بینی چقدر برای به دست آوردن دل شما زن ها، خودمان را به آب و آتش می زنیم؟ 

و دنیای الان من مرحله جدیدی نسبت به مردهاست. مردهایی که ما را دوست دارند. عاشق ما زن هایند ولی درک دنیای زنانه مان برایشان سخت است. این را قبل از این فهمیده بودم. وقتی برای هرکاری از من دلیل میخواستی و منطق می پرسیدی. درس زن منطق نیست. احساس است. من اگر پولی که یک سال جمع کرده ام را یک دفعه برای خرید یک لباس می دهم، پشتش منطق نیست. پشتش احساسی است که داشتن آن بلیز را به این همه پول ترجیح میدهد. من اگر یک دفعه تصمیم به خواندن فلان رشته می گیرم، حتما دلیلم منطقی نیست. لابد آن را دوست دارم. فقط همین. دوستش دارم. بدون منطق. بدون دلیل. اصلا مگر دوست داشتن خودِ تو همینطور نبود؟ اگر دنبال دلیل بودم. اگر منطق می خواستم که این همه راه، این همه کیلومتر نمی آمدم همراهت. این همه راه دور نمیشدم از خانواده ام. اصلا مگر مادری چیزی جز احساس است؟ چطور از ما زن ها انتظار دارید مادر شویم وقتی دنبال دلیل می گردید؟ برای مادری هزار و یک دلیل وجود دارد که نیاوریم بچه را و فقط یک دلیل پشت حاملگی، پشت زایمان، پشت این همه پرستاری کودک نهفته است و آن یک دلیل، احساس است. دوست داشتن است. عشق است. 

نمی شود برای زن برنامه تعریف کرد که مادری و زن بودنت احساسی باشد ولی وقتی پول خرج میکنی، وقتی جشن می گیری، وقتی مهمانی می روی، وقتی می خندی، وقتی نامحرم می بینی، یک دفعه منطقی شو. جدی باش. 

زن را باید با تمام سیستم احساسی اش دوست داشت. با همین آرایش های گاه و بی گاهش. با همین ولخرجی های یهویی، با همین خنده های از ته دل، با همین مادری! زن را باید همانطور که هست دوست داشت. همانطور که واقعا هست. بی منطق، بی دلیل!

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۵
محدثه ..

یک زمانی که دلم خواست ازدواج کنم، همه دوست هایم گفتند: محدثه! مطمئنی؟ آخه ازدواج فامیلی؟

من ازدواج فامیلی از نزدیک ندیده ام. مادر و پدرم، غریبه اند. برادرم هم زنش هفت پشت غریبه است. درک درستی نداشتم که چرا دوستم که پدر و مادرش فامیلند، اینقدر تعجب کرده است. نمیدانستم مگر ازدواج فامیلی چه فرقی با دیگر ازدواج ها دارد و بله را گفتم.

خواستم بنویسم اگر روزی مثل من خواستید ازدواج کنید یادتان باشد، وقتی طرفتان فامیل باشد، اگر هزار هم عاشق باشید؛ باز هم هزار سر آشنا توی زندگی شماست. من هر روز صبح، با انرژی و صبح بخیر با نشاط همسرم بیدار می شوم و می گویم: چه روز خوبی! اما هنوز به نیمه نرسیده، خیلی از این سر های آشنا، زنگ می زنند و می گویند:

- خبر داری فلانی پشت سرت اینطور گفته؟

- خبر داری ازت اینو می گن! درباره ت اینو به همه گفتن؟ و ...


من چندباری با شدت برخورد کردم و گفتم خانواده همسرم را می شناسم. میدانم اهل غیبت نیستند. ضمن اینکه من هرگز از آنها حرفی نمی زنم و خوب و بدشان را پشت سرشان عنوان نمیکنم، پس مطمئنم روزگار هم برایم همین را رقم می زند و آنها هم پشت سرم چیزی نمی گویند. 

از آن روز دور من را خط کشیدند و فهمیدند بیدی نیستم که به این بادها بلرزم! حالا خبرها را به مادرم می دهند و طفلک به اندازه من قوی نیست. به اندازه من اعتماد به نفس ندارد. به اندازه من ... طفلک اذیت می شود و من واقعا نمیدانم این سر های آشنا، از دو به هم زنی بین دو خانواده چه سودی می برند؟ چرا این کار را می کنند؟ چرا این حرف ها را، که به نظر من، اکثرا دروغ است، می آیند و هی می گویند... هی می گویند... 


اگر مخاطب این متنید و خودتان جز کسانی هستید که خبرهایی را بین دو خانواده رد و بدل می کنید، حتما با خودتان می گویید: "ای بابا! ما که دروغ نمیگیم! طرف واقعا این حرفا رو زده دیگه!" اولا که ممکن است طرف این حرف را زده باشد ولی منظور دیگری داشته باشد. دوما که ممکن است طرف اصلا یهو سر درد دلش باز شده! محرم اسرار باشید. چرا درد دلش را توی کوی و برزن داد می زنید؟ جز اینکه اعصاب دیگری را خرد کنید، سود دیگری هم می برید؟ 

با هم مهربان تر باشیم. 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۰۷
محدثه ..
امروز داشتم به مکالمه ای که توی دفتر مشاوره بین ما گذشت فکر می کردم.
همسر عزیزم: شما فرض کنید رفتید بیرون شهر! بعد نباید زنگ بزنید به مامانتون؟
مشاور: لزومی نداره اصلا خبر رفتن رو بدید که خبر برگشت رو هم به دنبالش مجبور شید اعلام کنید! وقتی میتونید بگید که مسافرت یک روزه باشه. مثلا شب برنگردین خونه! اونم فقط در حد اطلاع که "سلام! من دارم میرم بیرون شهر" و وقتی اطلاع دادید، خداحافظی کنید. طوری نشه که تبدیل بشه به اجازه! 
چون وقتی ازدواج کردید، مستقل شدید. قراره به عنوان یک خانواده جداگانه برای خودتون زندگی کنید. حالا وقتشه که بجای مشورت با مادر و پدرتون، با هم مشورت کنید. وقتشه بزرگ شید و اولویت هاتون رو تغییر بدید. الان ازدواج کردین و وقتشه از استقلالتون لذت ببرید. وقت تصمیم گیری های دو نفره است.

وقتی این جمله را شنیدم، تمام زندگی متاهلیم از جلوی چشم هایم گذشت. من و همسرم درک درستی از هم داریم و از نظر عاطفی، احساسی و ... هم را رشد می دهیم ولی... ولی اکثرا دعواهایی که داشتیم، دلخوری و ناراحتی های زندگیمان، سر عدم رعایت همین اصل مهم بود. اصلی که به راحتی میشد کسی به ما آموزش دهد. ولی خب! در ایران فقط گروه خونی را چک می کنند. 

یادم است ما میخواستیم با ماشین برویم سفر و از آنجایی که این اصل را نمیدانستیم به حالت اجازه با خانواده همسرم در میان گذاشتیم و این شد دلیلی برای دعوا! دلخوری! کدروت و ناراحتی! اگر این اصل را می دانستیم خیلی راحت ماشین را برمیداشتیم و خبر میدادیم که ما تصمیم گرفته ایم برویم سفر و خب! خداحافظ!

اگر این اتفاق می افتاد. من احساس خوبی پیدا می کردم و همسرم احساس قدرت داشت که می تواند یک زندگی را با نیروی تصمیم گیری خودش بچرخاند. حس می کنم خیلی از مشکلات ما زوج ها، از همین عدم آگاهی است. از همین چیزهای ساده ای که کسی نبوده به ما آموزش دهد. همین چیزهای ساده ای که کافیست فقط 2 ساعت از هفته را پای صحبت کارشناسش بشینی. شاید فقط 50 ساعت از سالت را بگیرد ولی یک عمر تو را عاشق و خوشحال نگه میدارد. 
۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۱۰
محدثه ..