گل ها همه آفتابگردانند

فکر کنید رفتم توی یک بیشه. دارم زندگیم را می کنم. به من نوک یک قله را نشان می دهند و می گویند تا چند روز دیگر اجازه داری بروی پشت کوه و آن پشت را ببینی. منتها هیچ تضمینی وجود ندارد که دشت باشد یا بیابان. از اینور کوه بهتر باشد یا بدتر. 

فرض کنید به من بگویند: اگر بروی پشت آن کوه یک زندگی تازه را شروع می کنی. مادرت و همه افراد خانواده ات این ور کوه می مانند. تو با کسی که آن ور کوه زندگی می کند وصلت می کنی و می روی آن پشت زندگی کنی. 

آن پشت آدم های زیادی هستند. ولی هیچ کدام از آنها پدر و مادرت نمی شوند. شوهرت هم هست. شوهرت خوب است. دوستش داری. دوستت دارد ولی خودت هم خوب می دانی آنور کوه آدم های زیاد دیگری هم هستند. آدمهایی که خیلی دوستت ندارند. شاید اصلا دوستت ندارند و چه بسا تو را رقیب ببینند یا به تو حسادت کنند. 

بله! زندگی همینقدر نامعلوم است و من مثل یک تولد دوباره دارم به زندگی اعتماد می کنم. به کسی که دستش را گرفتم و گفتم بله، اعتماد می کنم. به همسرم برای حفظ حریم خانواده اعتماد می کنم و پیش می روم. فاصله زیادی تا قله ندارم. شاید دو ماه دیگر آن ور کوه باشم و راستش این روزها چیزی که بیشتر از همه دلم می خواهد در آن ور کوه جریان داشته باشد "استقلال" است. 

من در ایران عزیزم در خانواده پدری یک انسان مستقل نیستم. استقلال ندارم چون مجبورم برای هرکاری نصیحت بشنوم یا لااقل مشورت کنم. امیدوارم آن سمت کوه جریان طور دیگری باشد. من خانمِ خانه یِ خودم باشم. 

راستش چند وقت پیش همسرم خواست در خانه ای زندگی کنیم که در حال ساخت است. همراه خانواده همسرم در یک آپارتمان. راستش من هیچ مشکلی با این قضیه نداشتم. خوب می دانستم آدم مهربانیم. آدم فراموش کردن بدی ها و حفظ کردن خوبی هایم. خوب می دانستم بلدم حریم ها را حفظ کنم ولی نخواستم، قبول نکردم و همسرم به خواسته ام احترام گذاشت.

خوب کاری هم کرد. من این را خواستم چون همانطور که بالا گفتم مهمترین انگیزه ام برای دل کندن از خانواده ای که عاشقانه دوستش دارم بعد از علاقه به همسرم "استقلال" است. در یک خانه نشستن به من این حس را نمی داد که ملکه ی خانه ی خودم هستم. که همه کاره ام در این خانه. که لازم نیست برای نحوه شوهرداری، بچه داری، درس خواندن یا رقصیدنم به کسی توضیح بدهم یا از کسی نصیحت بشنوم. 

می خواهم به آن سمت کوه بروم و راستش تنها دلگرمیم دست گرم همسرم پشت سرم است و فکر می کنم همه ما دخترها همینطوریم. چند روز است دارم فکر می کنم سراشیبی جدایی از خانواده و رفتن به آن سمت کوه آنقدر تند است که اگر همسرم دست حمایتش را از پشتم بردارد در جا پرتاب می شوم. می افتم ته دره و معلوم نیست آن وقت چقدر از من سالم بماند و چند تا از دنده هایم خرد شود. 

من به دست هایش اعتماد کردم و دارم از کوه بالا می روم. امیدوارم او هم دست هایش را قوی کند، به خودش اعتماد و چتر حمایت را روی سرم پهن کند. آن وقت خانه مان در سایه استقلال حفظ می شود و من هیچ وقت از سراشیبی هیچ کوهی پرتاب نخواهم شد. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۰۰
محدثه ..

اگر به رشته گریم علاقمندید متن زیر می تواند  کمک خوبی برای تفکر راجع به علاقه تان باشد. 

صفر تا صد یک گریمور

۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۱:۴۵
محدثه ..

می خواهم بدانی عزیزکم! اگر در شکمم باشی تمام دنیا هم خنجر بکشند نمی گذارم خم به ابروی تو بیفتد. اگر به دنیا آمده باشی خوش آمدی. خودم با آغوش باااز پذیرایت هستم. نترس عزیزکم! دنیا گلی است که خار هایش بیشتر است اما قول می دهم همه خار ها را من و پدرت به دوش بکشیم و تو در بین گل هایش زندگی کنی. ما این زندگی را برای تو بهشت خواهیم ساخت و تو بهارمان خواهی شد. شکوفه خواهی داد و پروانه های محبت و ایمان روی دوشت خواهند نشست. 

۱۶ آبان ۹۶ ، ۰۱:۳۹
محدثه ..
برزخ چیست؟ برزخ حس و حال دانشجویی است که تازه فارغ التحصیل شده. برزخ حال دانشجویی است که پس از 21 سال تحصیل توی یکی از دانشگاه های خوب کشور از وضعیت شغلی در کشور آگاه می شود! برزخ حس و حال همان دانشجو است وقتی می فهمد برای شرایط کاری توی یک شرکت پوشیدن ساپورت جزء مزایا محسوب می شود! برزخ حس همان دانشجو است وقتی می فهمد ورود به ارگان های دولتی هم استعداد نمی خواهد، بلکه یک رابط می خواهد. برزخ منم! برزخ خودِ خودِ منم!
۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۱:۲۰
محدثه ..

دارم فکر می‌کنم به روزگار پیری، به دوران میان‌سالی، به وقتی تنها، چاق، پیر و فرتوت مجبوری در دنیایی زندگی کنی که از پله تا آثار تاریخی و حتی پارک و فضاهای تفریحی‌اش برای جوان‌ها ساخته شده. مجبوری موقع بالا رفتن از پله‌ها، صدایت را نازک کنی و با حنجره‌ای لرزان از جوانی که پله‌ها را دو تا یکی می‌کند بخواهی دستت را بگیرد تا بالا بروی. که به یک عصا نیاز داری. اشتباه است این که می‌گویند: «بچه عصای پیریه». وقتی ما پیر بشویم بچه‌هایمان تازه جوان می‌شوند و چرا باید از یک جوان پر‌انرژی که الان تنها وقتی است که می‌تواند زندگی‌اش را بسازد توقع داشت به پای ما بسوزد و بسازد؟! اگر بشود آدم‌ها را به شکل عصا دید، ازدواج تنها فرآیندی است که اگر عاقلانه و عاشقانه طی شود شاید بتواند برای پیری دستگیری باشد. 

من آدم‌های پیر زیادی دیدم و اگر بخواهم منطقی فکر کنم شاید مادر و پدر خودم را هم جزو آدم‌های میان‌سال حساب کنم. اما همه این آدم‌ها اگر خوشبخت باشند یک وجه مشترک دارند: همسری که دستشان را بگیرد و با اینکه تمام چین و چروک‌ها روی صورت‌شان نشسته باز هم به آن‌ها بگوید که چقدر زیبا هستند.

ازدواج بیشتر از آنکه برای جوانی و به گناه نیفتادن و هزار تا استدلال منطقی و غیر‌منطقی دیگر لازم باشد به نظر من برای پیری آدم لازم است. برای وقتی که حتی پای خودت هم نمی‌تواند خودت را راه ببرد. که آنقدر دنیا را شناختی و خوردی که نمی‌توانی از جایت تکان بخوری و دست‌ و پاهایت شروع می‌کنند به لرزیدن. من در ازدواج یک امنیت می‌بینم. امنیتی که وقتی مجرد بودم نداشتم. امنیتی که وقتی تنها هستم ندارم. ازدواج شاید یک بازوی محکم باشد که در اوج مشکلات بخزی لابه‌لایش و با خیال راحت بخوابی. 

اگر بخواهم کمی احساسی‌تر فکر کنم ازدواج شاید تنها چیزی باشد که وقتی پیر شدی و هیچ‌چیز حتی پله‌های خانه‌ات برای تو ساخته نشده، برای تو ساخته شده است. آن مرد یا زن پیری که حتی نمی‌تواند درست عطسه کند تنها دارایی آرام‌بخشی است که وقت پیری می‌توانی داشته باشی، که وقت پیری می‌توانی موقع نگاه کردن به او بخندی و لذت ببری.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۷
محدثه ..

فرزند زن سوم یک مرد بود. با دوستش صحبت می کرد که رفیقش گفت: پسر! تو کمِ کم باید دو تا داشته باشی! شوخی بود و غش غش خندید. 

قیافه فرزند زن سوم یک مرد در هم رفت. چند دقیقه ای توی فکر بود. دوستش فهمید شوخیش خطا بوده و نیشش را بست اما مرد همچنان سرش پایین بود. یک جور حالت غم زده ای توی صورتش نقش بسته بود. صورتش جمع شده و ابروهایش بهم نزدیک شده بود. سکوت خیلی داشت طولانی و نیش دار می شد. رفیقش گفت: بیخیال پسر. شوخی کردم. 

فرزند زن سوم یک مرد صورتش را بالا گرفت. نگاهی به دوستش کرد بعد خیلی جدی جواب داد که:

من دیدم که می گم. من حس کردم. با گوشت و خونم توی این رابطه که می گی زندگی کردم. میدونی فرزند زن اول یک مرد نبودن چقدر سخته؟ من از بابام اینو یاد گرفتم که زن فقط یکی. می فهمی؟ 

دوباره رفت توی سکوت و انگار داشت به همه ی روزهای کودکیش که این مشق را همراه با درد و رنج فرزند زن سوم بودن تمرین می کرده، فکر می کرد. 

سکوت خیلی طولانی و نیش دار شده بود. مثل خاطراتش. 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۰
محدثه ..
چطور و برچه اساسی گل طبیعی انتخاب کنیم؟! و یا اصلا برای چه مناسبت هایی؟ 

گل طبیعی چی بخریم؟


۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۸
محدثه ..

 ✅ لطفا به من نگید که پدر و مادرمون در اولویت هستند؛نیستن! اگه میبینید که پدر و مادر ناراحت یا تنهایی دارید به این خاطرِ که نفر اول زندگی همسرش نبوده! آخه قربونتون برم؛ ما بالاخره باید از یه جایی این چرخه معیوب رو اصلاح کنیم. اگه یه نگاهی به خودمون و اطرافیانمون بندازید میبینید که اغلب ما یکی از مهمترین دغدغه ها و نگرانیهامون والدینمون هستن.


✅ و لطفا این حرف رو نزنید که بچه ها اولویت زندگی ما هستن. مطالعات عمیقِ ۵۰ ساله علمی تو مهمترین دانشگاههای امریکا نشون داده به میزانی که بچه ها تو زندگی پدر و مادر مهم هستند، آسیب بیشتری میبینند.خودتون رو فدای بچه ها نکنید. هیچ آرامشی و هیچ احساس امنیتی بیشتر از دیدن پدر و مادری که بهم توجه دارند و نیازهای خود و یکدیگرو برآورده میکنن، برای انسان بوجود نمیاد! پس بخاطر آرامش فرزندانتون هم که شده اونارو از اولویت زندگیتون خارج کنین.


✅ بنابراین همسرتون باید در مجموع اولویت شما تو زندگی باشه. یعنی ۷۰-۸۰ درصد زندگی شما و بقیه یعنی فرزند،پدر و مادر،اقوام و دوستان و آشنایان همگی روی هم ۲۰ تا ۳۰درصد زندگی شما رو تشکیل میدن. 


دکتر فرهنگ هلاکویی

۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۱۵
محدثه ..
توی دوران تحصیل در دانشگاه به ما درباره ی نموداری می گفتند که علاقه فرد را نشان میداد. این نمودار یک هرم بود مثل هرم مازلو. و ترتیب علاقه انسان ها را اینطور نشان میداد:

-آشنایی
-شناخت و گرفتن اطلاعات از یکدیگر
-دلبستگی
-وابستگی
-حس تعلق
-فداکاری برای شخص/مکان

و معتقد بود اگر کسی این درجات را یکی بعد از دیگری طی کند حاضر است برای مکان/شخص یا چیزی که دوست دارد فداکاری کند و حتی جانش را برای او بدهد. بعد قضیه دفاع از خاک و میهن را هم اینطور توجیه می کرد. 

چند وقتی است ازدواج کردم. این که خیلی درباره ازدواجم می نویسم دلیلش این است که اینجا خیلی راحتم و میتوانم با خودم خلوت کنم. راستش ازین که مخاطب چندانی ندارد خیلی هم خوشحالم. اینجا خودم هستم. خودِ خودم. با همه دغدغه هایم. من از یک خانواده سنتی ازدواج کردم و خب مسلما چند ماه اول آشنایی مان در مرحله اطلاعات گرفتن بودم و بعد شاید شش ماه بعد رسیدم به مرحله دلبستگی. 

این روزها حس عجیبی دارم. انگار دوست داشتنم دارد قد می کشد. انگار دارد لباس کهنه اش را پاره می کند و بزرگ می شود. دارد می شود وابستگی یا شاید هم حس تعلق. حالا وقتی نیست سختم می شود. نفس کشیدن توی اتاقی که بازوهایش را دورم حس نمی کنم یک جور عذاب شده. حتی وقتی همه چیز وفق مراد است و پدر و مادرم قربان صدقه ام می روند باز هم انگار یک چیزی کم دارم. انگار دلم می خواهد وقتم را با او بگذرانم. در آغوش او بخوابم. او همه حرف ها و خاطراتش را در طول روز با من شریک شود و نگرانی هایش را خودم مرهم باشم. 

نمیتوانم بگویم دوران عقد خوب است یا بد. اما مسلما طولانی بودنش درست نیست. درست نیست چون خانم ها بعد از یک مدت دوست دارند حس کنند که کنار همسرشان هستند. که با هم هستند اما در دوران عقد هنوز به خواسته شان نمیرسند. هنوز گیجند. نمیدانند خرجشان با پدرشان است یا شوهرشان. وقتی از پدرشان پول می گیرند حس خوبی ندارند و وقتی از همسرشان پول می گیرند باز هم همینطور. وقتی بغل همسرشان می خوابند به فردا که قرار است برود فکر می کنند و وقتی قرار است تنها بخوابند به روزی که بغل هم بودند فکر می کنند. آدم یک جورهایی سرگیجه می گیرد. 

امروز هم حس می کنم باید جشن بگیرم. سالگرد ازدواج فقط یک بهانه است به نظر من آدم باید شدت دوست داشتنش را بسنجد. بعد وقتی دید دوست داشتنش قد کشیده و رفته مرحله بعد برود خودش را به یک کافه ی عالی دعوت کند و بهترین آبمیوه ی منو را سفارش دهد و یک برگه بگذارد جلویش، یک قلب بکشد و تولد دوباره دوست داشتنش را جشن بگیرد. 
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۳
محدثه ..

همچون تمامی سفر های بزرگ، سفر عشق شهامت روحی بزرگی می طلبد. ایجاب می کند که ریسک کنید، تغییر کنید و بزرگ شوید. تازه آن هنگام که فکر می کنید می توانید بایستید و دمی بیاسایید، باز هم شما را فرا می خواند تا کمی بیشتر نیز رشد کنید. اما تنها با رشد کردن و بزرگ شدن است که پاداش خواهید گرفت. این پاداش که به طرز کامل تری زنده باشید. احساسات مان به مراتب بیدار تر از گذشته خواهند شد و بیش از آنچه بودید، خواهید شد. 

هرچه بیشتر در سفر عشق به پیش می رانید، با وضوح بیشتری خواهید دید که مقصد حقیقی شما جایی در آینده نیست؛ بلکه همین جا و همین الان است و اینکه هدف تان این نیز نیست که به جایی برسید بلکه حضور در همان جایی است که هستید. 

ازدواج روشی است، برای عشق ورزیدن، گرامی داشتن، تجلیل و ستایش هر روزه از همسرتان و همچنین صورتی از ابراز تعهدتان در قبال یکدیگر. 

معتقدم که تحقق ازدواج در قلب های ما حادث می شود نه در یک مسجد، سالن رقص یا تالار گران قیمت. ازدواج یک انتخاب است، آن هم نه فقط یک بار و در یک روز بخصوص؛ بلکه دوباره و دوباره و دوباره و تبلور این انتخاب، رفتاری است که با همسرتان دارید. 

ازدواج ارتباطی عمقی و صمیمی است، یک کانون گرم است، نه یک میدان نبرد. چنانچه رابطه ای فوق العاده دارید، ازدواج آن را بهتر خواهد کرد. در این رابطه نقاط قوت شما غنی تر و واقعی تر دیده خواهد شد. 

شما در ازدواج باید خواسته هایتان را مطالبه کنید و به استاندارد های شخصی خود احترام بگذارید و به آنچه فکر می کنید درست است، پایبند بمانید. 

احساس می کنم تعهد دوباره به طور همیشگی بخشی مهم از هر رابطه ی پویا و در حال رشد است. تجدید پیمان با همسرتان، توافق ها و قراردادهایتان را به شما یاداوری می کند و به شما این امکان را می دهد که به توافق های جدیدی برسید. 

ازدواج حضور و وقوفی است کامل و مدام از فرایندی مقدس که شما و همسرتان به آن برای رشدتان گام نهاده اید تا به همره یکدیگر بالاترین شادی ها و درس هایی را که عشق برای رشدتان در نظر دارد، تجربه کنید. این تعهد متعالی در هر لحظه از رابطه تان با گوش دادن و شنونده بودن تان، لمس کردن تان و بخشیدن تان متبلور می شود. این تعهد، ارتباط و رابطه را به یک کانون مبدل می سازد که در آن هر عمل شما سرشار از معنا و هدف خواهد بود. هنگامی که این تعهد تمام و کمال را عهده دار شوید، به راستی هدیه فوق العاده ای به خودتان داده اید. 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۷
محدثه ..