گل ها همه آفتابگردانند

دارم فکر می‌کنم به روزگار پیری، به دوران میان‌سالی، به وقتی تنها، چاق، پیر و فرتوت مجبوری در دنیایی زندگی کنی که از پله تا آثار تاریخی و حتی پارک و فضاهای تفریحی‌اش برای جوان‌ها ساخته شده. مجبوری موقع بالا رفتن از پله‌ها، صدایت را نازک کنی و با حنجره‌ای لرزان از جوانی که پله‌ها را دو تا یکی می‌کند بخواهی دستت را بگیرد تا بالا بروی. که به یک عصا نیاز داری. اشتباه است این که می‌گویند: «بچه عصای پیریه». وقتی ما پیر بشویم بچه‌هایمان تازه جوان می‌شوند و چرا باید از یک جوان پر‌انرژی که الان تنها وقتی است که می‌تواند زندگی‌اش را بسازد توقع داشت به پای ما بسوزد و بسازد؟! اگر بشود آدم‌ها را به شکل عصا دید، ازدواج تنها فرآیندی است که اگر عاقلانه و عاشقانه طی شود شاید بتواند برای پیری دستگیری باشد. 

من آدم‌های پیر زیادی دیدم و اگر بخواهم منطقی فکر کنم شاید مادر و پدر خودم را هم جزو آدم‌های میان‌سال حساب کنم. اما همه این آدم‌ها اگر خوشبخت باشند یک وجه مشترک دارند: همسری که دستشان را بگیرد و با اینکه تمام چین و چروک‌ها روی صورت‌شان نشسته باز هم به آن‌ها بگوید که چقدر زیبا هستند.

ازدواج بیشتر از آنکه برای جوانی و به گناه نیفتادن و هزار تا استدلال منطقی و غیر‌منطقی دیگر لازم باشد به نظر من برای پیری آدم لازم است. برای وقتی که حتی پای خودت هم نمی‌تواند خودت را راه ببرد. که آنقدر دنیا را شناختی و خوردی که نمی‌توانی از جایت تکان بخوری و دست‌ و پاهایت شروع می‌کنند به لرزیدن. من در ازدواج یک امنیت می‌بینم. امنیتی که وقتی مجرد بودم نداشتم. امنیتی که وقتی تنها هستم ندارم. ازدواج شاید یک بازوی محکم باشد که در اوج مشکلات بخزی لابه‌لایش و با خیال راحت بخوابی. 

اگر بخواهم کمی احساسی‌تر فکر کنم ازدواج شاید تنها چیزی باشد که وقتی پیر شدی و هیچ‌چیز حتی پله‌های خانه‌ات برای تو ساخته نشده، برای تو ساخته شده است. آن مرد یا زن پیری که حتی نمی‌تواند درست عطسه کند تنها دارایی آرام‌بخشی است که وقت پیری می‌توانی داشته باشی، که وقت پیری می‌توانی موقع نگاه کردن به او بخندی و لذت ببری.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۷
محدثه ..

فرزند زن سوم یک مرد بود. با دوستش صحبت می کرد که رفیقش گفت: پسر! تو کمِ کم باید دو تا داشته باشی! شوخی بود و غش غش خندید. 

قیافه فرزند زن سوم یک مرد در هم رفت. چند دقیقه ای توی فکر بود. دوستش فهمید شوخیش خطا بوده و نیشش را بست اما مرد همچنان سرش پایین بود. یک جور حالت غم زده ای توی صورتش نقش بسته بود. صورتش جمع شده و ابروهایش بهم نزدیک شده بود. سکوت خیلی داشت طولانی و نیش دار می شد. رفیقش گفت: بیخیال پسر. شوخی کردم. 

فرزند زن سوم یک مرد صورتش را بالا گرفت. نگاهی به دوستش کرد بعد خیلی جدی جواب داد که:

من دیدم که می گم. من حس کردم. با گوشت و خونم توی این رابطه که می گی زندگی کردم. میدونی فرزند زن اول یک مرد نبودن چقدر سخته؟ من از بابام اینو یاد گرفتم که زن فقط یکی. می فهمی؟ 

دوباره رفت توی سکوت و انگار داشت به همه ی روزهای کودکیش که این مشق را همراه با درد و رنج فرزند زن سوم بودن تمرین می کرده، فکر می کرد. 

سکوت خیلی طولانی و نیش دار شده بود. مثل خاطراتش. 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۰
محدثه ..
چطور و برچه اساسی گل طبیعی انتخاب کنیم؟! و یا اصلا برای چه مناسبت هایی؟ 

گل طبیعی چی بخریم؟


۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۸
محدثه ..

 ✅ لطفا به من نگید که پدر و مادرمون در اولویت هستند؛نیستن! اگه میبینید که پدر و مادر ناراحت یا تنهایی دارید به این خاطرِ که نفر اول زندگی همسرش نبوده! آخه قربونتون برم؛ ما بالاخره باید از یه جایی این چرخه معیوب رو اصلاح کنیم. اگه یه نگاهی به خودمون و اطرافیانمون بندازید میبینید که اغلب ما یکی از مهمترین دغدغه ها و نگرانیهامون والدینمون هستن.


✅ و لطفا این حرف رو نزنید که بچه ها اولویت زندگی ما هستن. مطالعات عمیقِ ۵۰ ساله علمی تو مهمترین دانشگاههای امریکا نشون داده به میزانی که بچه ها تو زندگی پدر و مادر مهم هستند، آسیب بیشتری میبینند.خودتون رو فدای بچه ها نکنید. هیچ آرامشی و هیچ احساس امنیتی بیشتر از دیدن پدر و مادری که بهم توجه دارند و نیازهای خود و یکدیگرو برآورده میکنن، برای انسان بوجود نمیاد! پس بخاطر آرامش فرزندانتون هم که شده اونارو از اولویت زندگیتون خارج کنین.


✅ بنابراین همسرتون باید در مجموع اولویت شما تو زندگی باشه. یعنی ۷۰-۸۰ درصد زندگی شما و بقیه یعنی فرزند،پدر و مادر،اقوام و دوستان و آشنایان همگی روی هم ۲۰ تا ۳۰درصد زندگی شما رو تشکیل میدن. 


دکتر فرهنگ هلاکویی

۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۱۵
محدثه ..
توی دوران تحصیل در دانشگاه به ما درباره ی نموداری می گفتند که علاقه فرد را نشان میداد. این نمودار یک هرم بود مثل هرم مازلو. و ترتیب علاقه انسان ها را اینطور نشان میداد:

-آشنایی
-شناخت و گرفتن اطلاعات از یکدیگر
-دلبستگی
-وابستگی
-حس تعلق
-فداکاری برای شخص/مکان

و معتقد بود اگر کسی این درجات را یکی بعد از دیگری طی کند حاضر است برای مکان/شخص یا چیزی که دوست دارد فداکاری کند و حتی جانش را برای او بدهد. بعد قضیه دفاع از خاک و میهن را هم اینطور توجیه می کرد. 

چند وقتی است ازدواج کردم. این که خیلی درباره ازدواجم می نویسم دلیلش این است که اینجا خیلی راحتم و میتوانم با خودم خلوت کنم. راستش ازین که مخاطب چندانی ندارد خیلی هم خوشحالم. اینجا خودم هستم. خودِ خودم. با همه دغدغه هایم. من از یک خانواده سنتی ازدواج کردم و خب مسلما چند ماه اول آشنایی مان در مرحله اطلاعات گرفتن بودم و بعد شاید شش ماه بعد رسیدم به مرحله دلبستگی. 

این روزها حس عجیبی دارم. انگار دوست داشتنم دارد قد می کشد. انگار دارد لباس کهنه اش را پاره می کند و بزرگ می شود. دارد می شود وابستگی یا شاید هم حس تعلق. حالا وقتی نیست سختم می شود. نفس کشیدن توی اتاقی که بازوهایش را دورم حس نمی کنم یک جور عذاب شده. حتی وقتی همه چیز وفق مراد است و پدر و مادرم قربان صدقه ام می روند باز هم انگار یک چیزی کم دارم. انگار دلم می خواهد وقتم را با او بگذرانم. در آغوش او بخوابم. او همه حرف ها و خاطراتش را در طول روز با من شریک شود و نگرانی هایش را خودم مرهم باشم. 

نمیتوانم بگویم دوران عقد خوب است یا بد. اما مسلما طولانی بودنش درست نیست. درست نیست چون خانم ها بعد از یک مدت دوست دارند حس کنند که کنار همسرشان هستند. که با هم هستند اما در دوران عقد هنوز به خواسته شان نمیرسند. هنوز گیجند. نمیدانند خرجشان با پدرشان است یا شوهرشان. وقتی از پدرشان پول می گیرند حس خوبی ندارند و وقتی از همسرشان پول می گیرند باز هم همینطور. وقتی بغل همسرشان می خوابند به فردا که قرار است برود فکر می کنند و وقتی قرار است تنها بخوابند به روزی که بغل هم بودند فکر می کنند. آدم یک جورهایی سرگیجه می گیرد. 

امروز هم حس می کنم باید جشن بگیرم. سالگرد ازدواج فقط یک بهانه است به نظر من آدم باید شدت دوست داشتنش را بسنجد. بعد وقتی دید دوست داشتنش قد کشیده و رفته مرحله بعد برود خودش را به یک کافه ی عالی دعوت کند و بهترین آبمیوه ی منو را سفارش دهد و یک برگه بگذارد جلویش، یک قلب بکشد و تولد دوباره دوست داشتنش را جشن بگیرد. 
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۳
محدثه ..

همچون تمامی سفر های بزرگ، سفر عشق شهامت روحی بزرگی می طلبد. ایجاب می کند که ریسک کنید، تغییر کنید و بزرگ شوید. تازه آن هنگام که فکر می کنید می توانید بایستید و دمی بیاسایید، باز هم شما را فرا می خواند تا کمی بیشتر نیز رشد کنید. اما تنها با رشد کردن و بزرگ شدن است که پاداش خواهید گرفت. این پاداش که به طرز کامل تری زنده باشید. احساسات مان به مراتب بیدار تر از گذشته خواهند شد و بیش از آنچه بودید، خواهید شد. 

هرچه بیشتر در سفر عشق به پیش می رانید، با وضوح بیشتری خواهید دید که مقصد حقیقی شما جایی در آینده نیست؛ بلکه همین جا و همین الان است و اینکه هدف تان این نیز نیست که به جایی برسید بلکه حضور در همان جایی است که هستید. 

ازدواج روشی است، برای عشق ورزیدن، گرامی داشتن، تجلیل و ستایش هر روزه از همسرتان و همچنین صورتی از ابراز تعهدتان در قبال یکدیگر. 

معتقدم که تحقق ازدواج در قلب های ما حادث می شود نه در یک مسجد، سالن رقص یا تالار گران قیمت. ازدواج یک انتخاب است، آن هم نه فقط یک بار و در یک روز بخصوص؛ بلکه دوباره و دوباره و دوباره و تبلور این انتخاب، رفتاری است که با همسرتان دارید. 

ازدواج ارتباطی عمقی و صمیمی است، یک کانون گرم است، نه یک میدان نبرد. چنانچه رابطه ای فوق العاده دارید، ازدواج آن را بهتر خواهد کرد. در این رابطه نقاط قوت شما غنی تر و واقعی تر دیده خواهد شد. 

شما در ازدواج باید خواسته هایتان را مطالبه کنید و به استاندارد های شخصی خود احترام بگذارید و به آنچه فکر می کنید درست است، پایبند بمانید. 

احساس می کنم تعهد دوباره به طور همیشگی بخشی مهم از هر رابطه ی پویا و در حال رشد است. تجدید پیمان با همسرتان، توافق ها و قراردادهایتان را به شما یاداوری می کند و به شما این امکان را می دهد که به توافق های جدیدی برسید. 

ازدواج حضور و وقوفی است کامل و مدام از فرایندی مقدس که شما و همسرتان به آن برای رشدتان گام نهاده اید تا به همره یکدیگر بالاترین شادی ها و درس هایی را که عشق برای رشدتان در نظر دارد، تجربه کنید. این تعهد متعالی در هر لحظه از رابطه تان با گوش دادن و شنونده بودن تان، لمس کردن تان و بخشیدن تان متبلور می شود. این تعهد، ارتباط و رابطه را به یک کانون مبدل می سازد که در آن هر عمل شما سرشار از معنا و هدف خواهد بود. هنگامی که این تعهد تمام و کمال را عهده دار شوید، به راستی هدیه فوق العاده ای به خودتان داده اید. 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۷
محدثه ..
جهیزیه: به عهده خانواده عروسه. هرچی بیشتر باشه بهتر. 
مهریه: کی داده؟ کی گرفته؟
خیانت زن: واه واه! زنه ی فلان فلان شده. باید بره بمیره. 
خیانت مرد: حتما زنش یه ایرادی داشته! به خودش نمی رسیده!
دارم احساس خفگی می کنم. احساس خفگی می کنم در جامعه ای که فقط قسمت های مردسالارانه اسلام را گرفته است. هیچ کس فکر نمی کند جهیزیه حضرت فاطمه از یک سوم دارایی حضرت علی بود. زمانی که حضرتش رفتند سراغ پیامبر به خواستگاری و پیامبر گفتند: چه داری؟ حضرت علی عرض کردند: تمام ثروت من عبارت است از یک شمشیر، یک زره و یک شتر. . پیامبر فرمود: تو مرد جنگ و جهادی و بدون شمشیر نمی توانی در راه خدا جهاد کنی. شتر نیز از ضروریات زندگی تو محسوب می شود، باید به وسیله آن امور اقتصادی خود و خانواده ات را تأمین کنی، تنها چیزی که می توانی از آن صرف نظر کنی همان زره است. منهم به تو سخت نمی گیرم و به همان زره اکتفا می نمایم.
در واقع حضرت آنچه از دارایی حضرت علی که کمتر به کارشان می آمد را مهریه دخترشان اعلام کردند. همان جا از حضرت گرفتند و با پولش جهیزیه حضرت زهرا را فراهم آوردند. 
اما چرا به قسمت اول اسلام نگاه نمی کنیم؟ چرا به آن قسمت از اسلام که جهیزیه زن را از مهریه مرد تهیه می کند ارج نمی گذاریم؟ مگر ملاک سنت پیامبر نیست؟ 
بلافاصله بعد از ازدواج حضرت فاطمه و حضرت علی نزد پیامبر رفتند و از ایشان برای تقسیم کار کمک خواستند. جالب است. نه؟ یعنی مسئله تقسیم کار آنقدر برایشان مهم بوده که برای آن نزد پیامبر خدا بروند و پیامبر تاکید کنند که هر دو باید کمک حال هم باشند و به حضرت علی بگویند که هر وقت توانستند در کار خانه به حضرت زهرا کمک کنند که به ازاء هر تار مو برای ایشان ثوابی است. جالب تر شد. نیست؟
در ازدواج آنقدر هوای هم را داشتند که روایت است موقع مسواک زدن حضرت فاطمه حضرت علی برای ایشان شعر عاشقانه می گفتند و تا زمان زنده بودن ایشان هرگز و هرگز به کس دیگری نظر نداشتند. چرا؟ چون ایشان همسر شرعی و قانونی شان بود و برایشان احترام قائل بودند. 
در آن زمان که عرب جاهلی تعداد صیغه هایش از حد می گذشت و زن را زنده به گور می کرد پیامبر خدا فقط یک دختر آورد و پسری نداشت. پیامبر خدا به زنش ایراد نگرفت که پسر نزائیدی! بلکه نماز شکر خواند و تکرار کرد: انا عطیناک الکوثر. 
حالا همه چیز را به عکس می کنیم. پیامبر هر چه گفت قسمت مردانه اش را بگیریم. پیامبر گفت که زن تنها باید زنانگی کند و هیچ کدام از کارهای خانه الزامی روی دوشش نیست و می تواند حتی برای شیر دادن بچه از همسرش مزد دریافت کند. اما الان این قسمت از اسلام چقدر مهجور مانده است؟ و چقدر زن در کشور داریم که مردها وقتی به آن ها پول می دهند منت هم می گذارند. انگار کن شق القمر کردند!! حال آنکه زن بدون مزد و منت دارد کارها را راست و ریس می کند و هوای بچه را دارد و غذا را صاف دم می کند و در کنار همه این ها بار یک زندگی بدون حمایت را هم به دوش می کشد. 
ای وای بر ما! که از اسلام جز اسمی و نامی برایمان نمانده و تعالیم حقیقی اسلام را در زیر ردای مردسالاری پنهان کرده ایم و هر جا منفعتی باشد از آنها استفاده می کنیم. 
من از همه زن ها دلگیرم. از همه مادر ها دلخورم. از همه زن ها و مادرهایی که باید به بچه شان یاد بدهند پیامبر گفته: زن گل است. زود می شکند. زن برکت خانه است. اما به جای این وقتی می شنوند مردی بی معرفت و کم شعور، بی وفایی پیشه کرده پیش هم و در جمع های زنانه می گویند: لابد زنش به خودش نمی رسیده. لابد زنش بد دهن بوده. 
واقعا ای همه زن های هر کجا! این همه مرد در همه این کشور هستند که همیشه بوی عرق می دهند. که حلقه دستشان نمی کنند. که به خودشان نمی رسند. که برایتان آنطور که لیاقت دارید خرج نمی کنند. که مدام از شما توقع دارند. که حتی خیلی کم به شما می گویند: دوستتان دارند. آیا شما خیانت می کنید؟ شما بی وفایی می کنید؟ نه. بلکه به خاطر تعهدی که به ازدواج دارید به پایشان صبر می کنید. 
ای همه زن های هر کجا! تیشه به ریشه خودتان نزنید. مردی را که بی وفایی می کند توجیه نکنید. آن مرد لایق ترحم نیست. لایق محبت نیست. آن مرد را باید به سنگ خشونت و نارضایتی دور کنید. آن مرد را باید با تیشه رهایی و طرد شدن از جامعه گردن بزنید. آن مرد لایق ترحم نیست.
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۷
محدثه ..
بچه که بودم برادرم عاشق شد. جانش در می رفت برای سهیلا. مامانم کس دیگری را در نظر داشت. برادرم اما می گفت همین را می خواهم. یک هفته غذا نخورد. با آب زنده بود. مدام دعوا. مادرم می گفت: این دختر فلانه، بهمانه. برادرم می گفت: فلانه، بهمانه اما من دوستش دارم. مادرم می گفت: این مشکل را دارد. برادرم می گفت: این مشکل را داشته باشد هم دوستش دارم. یک هفته اعتصاب غذا جواب داد. روز خواستگاریش را خوب یادم است. مادرم ناراضی، پدرم ناراضی، اما برادرم آنقدر خوشحال بود که خودش برای همه ما شیرینی آورد حتی برای من یک کتاب هدیه داد. سهیلا وارد خانواده ما شد. شد عضو جدید خانواده ما. برادرم زرنگ بود و عاشق. روز اول ورودش توی خانه ایستاد و گفت: سهیلا خانم را آوردم. خوب یادم است چقدر خانم را بلند گفت. از فردا هم اسمش را توی گوشی مادرم نوشت: سهیلا خانووووم. از عمد این کار را کرد. بعد هم پشت زنش ایستاد. یادم است مادرم می گفت: چرا سهیلا هیچ وقت کمک نمی کند و برادرم خودش بلند می شد اتاق ها را جارو می کرد، ظرف ها را می شست و می گفت: فک کن سهیلا شسته. من و اون نداریم. 
زمان گذشت الان سهیلا عروس دردانه خانه ماست. هیچ کس به او نمی گوید بالای چشمش ابروست. حتی وقتی می آید خانه همه می رویم جای او می نشینیم چون برادرم ناراحت می شود اگر عروسمان تنها نشسته باشد و کسی تحویلش نگیرد. 
برادرم شد الگو و نمونه یک مرد برای من. عشق را از حرکات او شناختم. سهیلا همیشه در سایه است. هیچ کس جرات ندارد به سهیلا چیزی بگوید چون برادرم مقابل او ایستاده. 
زمان گذشت. من هم مردم را پیدا کردم. فکر کردم عاشق است. بود. هست. اما عشقی که در سایه است. عشقی که سایه حمایتش را روی سرم نمی بینم. عشقی که می گذارد مادرش جلوی چشم خودش به من حرفهایی بزند که می داند اشتباه است و سکوت کند. عشقی که می گذارد خواهرش با من روبوسی نکند و در عوض او خواهرش را می بوسد. عشقی که عشق هست و دوستش دارم اما چتر حمایتش را روی سرم ندارم. عشقی که وقتی خانواده اش را می بیند به من بی توجهی می کند و وقتی آنها باشند جواب تلفنم را سربالا می دهد. عشق که هست. هست که با همه این ها پایش ایستاده ام و اجازه نمی دهم یک نفر بگوید بالای چشمش ابروست. عشق که هست ولی خیلی تنهایم. خیلی تنها دارم بار دوست داشتن را به دوش می کشم. برای زندگی باید یک مرد قوی داشت. مردی که بازوهایش آنقدر درشت باشد که تو را پشتش پنهان کند. مردی که وقتی کنارت می ایستد هیچ کس جرات نکند به تو چپ نگاه کند. مردی که وقتی کنارش هستی حس کنی تمام دنیا هم اگر دشمن تو باشند دوست تو می ماند. برای ازدواج چنین مردی لازم است و من واقعا تعجب نمی کنم اگر زندگی دختران ما دیگر آنقدرها شیرین نیست. هر دختری زیر بار زندگی ای که یک تنه به دوش بکشد له می شود. و من ، و من آیا در آستانه له شدنم؟
۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۰
محدثه ..
بخشیدم و بیست کیلو وزن کم کردم!

-دلم خیلی گرفته ولی اینقدر کار دارم که نمی تونم دل خودم رو بدست بیارم!
۰۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۲
محدثه ..

باید بنویسم. بدون نوشتن می میرم. باید در فضای نوشتن نفس بکشم. در فضای نوشتن بخندم، برقصم، گریه کنم. من 4 سال مهندسی خواندم و قبلترش 17 سال ریاضی و فیزیک و شیمی را بیشتر از هر درس دیگری خواندم. من تمام این مدت درگیر ریاضیات و معادله و نظریه های اندیشمندان بودم اما الان فقط زنگ های انشا را بخاطر دارم. فقط معلم های ادبیاتم را دوست دارم و از بین تمام معلم و استادهای ریاضی و مهندسیم تنها استادی را دوست دارم که سر کلاس شعر می خواند و درس هنر میداد و از سهراب سپهری و شاملو حرف می زد. من معروفم سر کلاس های شهرسازی به کسی که به جای گوش دادن به حرف های استاد متن می نویسد و جزوه هایش شعر است و درس نیست. من معروفم به "ادبیاتی" به اون "دختر روزنامه نگاره" اون "بلاگره" و هیچ کس مرا مهندس خوبی نمی بیند و اصلا مهندس نمی بیند. 23 سال از عمرم در جایی زندگی کردم که جایگاهم نبود. که مال من نبود. که برای آن قالبگیری نشده بودم. الان فضا آزاد شده. من لیسانسم را گرفته ام و حالا دست از مهندسی شسته ام و دلم می خواهد پشت سر دانشکده ام و در روز فارغ التحصیلی یک کوزه ببرم و مدرکم را بگذارم روی سرش! یا شاید هدیه بدهم به پدرم که مرا "مهندس" دوست داشت. 

اما الان ازدواج کردم و زنی بالغم. همسرم مرا با علاقه ام می شناسد. او میداند که با یک نویسنده ازدواج کرده و می خواهد نویسنده بمانم. اما او هم مثل پدرم بیشتر از نویسندگی مادر بودنم را دوست دارد و من ترس دارم. ترس دارم قبل از رسیدن به رویاهایم یک کودک بیفتد در دامنم. نه این که بد باشد. من می میرم برای مادری. اما خب خودم چه می شوم؟! چه کسی به خودم توچه کند؟! رویاهای من کجا می رود؟! چرا من باید مدام رویاهایم را قربانی مردهای زندگیم کنم؟! یک بار پدرم و این بار همسرم. مادر شدن خوب است. عالی است. معرکه است. اما من فقط 23 سال دارم و می توانم تا 25 یا 26 سالگی صبر کنم و به رویاهایم برسم. آنگاه مادر بهتری برای فرزندم می شوم. مادری که فرزندش را حسابی دوست دارد و او را مانع پیشرفتش نمی بیند. آنوقت مدام توی سر فرزندم نمی زنم که من فلان بودم و بهمان و جواب سرکش او را نمی شنوم که " خب مگه من گفتم به دنیام بیاری؟" بله! در دوراهی بزرگی هستم. همیشه بودم. همیشه مردهای زندگیم یک سر تصمیمات و رویاهایم بوده اند. آنها همیشه تصمیم گیر اصلی بودند و با منطق و دلیل هایشان که مو لای درزش نمی رود اثبات می کنند که من اشتباه میکنم!

پدرم همیشه می گفت که من باید درس بخوانم آنهم ریاضی! چرا؟ چون آینده از آن مهندسین است و فضای کاریش فلان است و بهمان و شرکت خودم را می زنم و پولم را از پارو بالا می کشم و به من می گویند: "مهندس" او نویسندگی مرا در سایه می خواست. و با دلیل هایش مرا مجاب کرد که بروم سمت مهندسی. 4 سال گذشت و من اصلا مهندس خوبی نشدم ولی در همین 4 سال در یک روزنامه مشغول به کار شدم و متن های زیادی نوشتم و متنهایم زیادی تقدیر شدند و پدرم هنوز هم باور نمی کند که من راه را اشتباهی رفتم. 

حالا ازدواج کرده ام. حالا همسرم معتقد است که مثل کوه پشتم ایستاده، او واقعا تکیه گاه من است و برای موفقیتم  خیلی تلاش می کند اما بسیار علاقه دارد که خانواده خیلی سریع گسترش پیدا کند. او عاشق فرزند است بیشتر از اینکه عاشق رویاهای من باشد. او می ترسد که من هم مثل زن برادرم و مثل دخترخاله ام و مثل جاریم اگر به سمت رویاهایم بروم بعد بچه دار نشوم و همیشه این حسرت به دل جفتمان بماند. البته که ترس درستی است. اما من ترس های بزرگتری دارم. من همیشه کابوس خودم را طوری می بینم که رویاهایم را دارم می ریزم توی سطل آشغال و یک بچه می گیرم و بعد این بچه را مانعی برای پیشرفتم می دانم. نباید این طور باشد. نباید اینطور بشود.

رویاهای آدم یک بار، دوبار، سه بار آتش می کنند بعد از آن دیگر خاموش می شوند و من می شوم یک مادر عقده ای مثل خیلی از مادرهای دور و برم. نباید اینطور بشود. باید یک جا به مرد های زندگیم فرمان ایست بدهم و رویاهایم را نشان شان بدهم و از آنها بخواهم به آن احترام بگذارند. باید یک بار از آنها بخواهم به جای منطق خودشان، به احساس من توجه کنند. باید این کار را بکنم اما...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۴
محدثه ..