گل ها همه آفتابگردانند

حس عجیبی دارم. بین یک زندگی دوگانه قرار گرفته ام. بیچاره دانشمندان فیزیک! چطور می توانند تصور کنند که این همه دنیای موازی وجود دارد و باز هم حالشان خوب باشد و باز هم دلشان بخواهد پژوهش کنند! من اگر به این باور قطعی می رسیدم که جهان های موازی وجود دارند، حتما دیوانه می شدم. 
در دو جهان بصورت موازی دارم زندگی میکنم. یکی تلخ است، دوری است، تنهایی است، دل کندن است و دیگری دل بستن. یکی جدایی از خانواده است و یکی پیوستن به خانواده ای جدید. یکی تنهایی است و یکی زوج شدن. انگار تضاد دارد بین دو دنیا بیداد می کند. 

وقتی به مادر و پدرم فکر می کنم دلم می خواهد زار بزنم از گریه. جدا شدن از آنها مثل جدا شدن صدف از دریاست. شاید جدا شوم ولی اگر به حرف دلم کسی گوش کند تمام دلم سخن از آنهاست. دلم بدجور می گیرد وقتی به آنها فکر می کنم. وقتی فکر می کنم این اتاق، این تخت، این کمد، پرده و ... که خودم به آنها جان دادم، هویت دادم، نفس دادم بعد از من بیکار می نشینند گوشه ی اتاقم. وقتی فکر می کنم مادرم را یک روز ممکن است نبینم و او اتاقم را خالی ببیند. وقتی فکر می کنم که پدرم مرا نمی بیند که هر شب به او سلام کنم و نیستم تا با برادرم بازی کنم، آتش می گیرم. شعله می کشم. ذوب می شوم. من بدون آنها نیم من هم نیستم. 

از طرفی وقتی به همسرم فکر می کنم. به یک زندگی جدید، خانواده جدید، قانون های جدید، حسم خوب است. من این زندگی، این خانه ی نو، این وسایل که تک تکشان را با ذوق و سلیقه ی خودم خریده ام، زیادی دوست دارم. من تشکیل یک زندگی جدید و چراغ یک خانواده شدن را زیادی دوست دارم. من هم مثل همه دخترها بودن در کنار مردی که دوستم دارد را خوش میدارم. 

این حال و هوای دوگانه ی روزهای من است. یک لحظه می خندم. یک لحظه گریه می کنم. یک لحظه شادم و لحظه ای دیگر غمگین. تشکیل زندگی جدید خوب است ولی جدایی از پدرم مرا می کشد. قلبم را به آتش می کشد. من هر دوی این ها را کنار هم می خواهم اما چه کسی می داند سرنوشت برایش چه رقم می زند؟! 

کاش می شد حس این روزها را بگذارم توی یک شیشه و گاهی دوباره بو بکشم. دوباره حسش بکنم. میدانم شاید دیگر پیش نیاید چنین حسی را تجربه می کنم، این متن شیشه ای است که حس این روزها را داخلش ریختم. یک روز مثل عطر می آیم و این حس را بو می کشم. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۶ ، ۰۲:۱۷
محدثه ..
دو، سه هفته مانده به مجلس عروسی، باید کنترلی دستت بگیری و این روزها را تا جشن عروسی بگذاری روی دور تند! باید بتوانی این روزها را که مثل سال کش می آیند، کوتاه کنی. این روزهای به این اندازه بلند که عروس جوان را پیر می کند. نیست؟
۰۶ دی ۹۶ ، ۰۲:۵۹
محدثه ..

من دیروز بعضی ها هستم و فردای بعضی دیگر! از این روزهای من در زندگی همه دخترها اتفاق می افتد. این روزها که پر است از فشار، تنش، دلتنگی، دو دلی. بله! دو دلی! دودلی چون نمی دانی دقیقا دلت بند چه کسی باشد؟! از یک طرف بند دلت بسته شده به پدرت و از طرفی بند دلت وصل شده به همسرت. انگار دو زندگی را داری تجربه می کنی. به صورت موازی. نمی دانم بعدا که این متن را بخوانم یا به این روزها فکر کنم کدام بند را ترجیح بدهم ولی الان وحشتناک دلتنگم. هم برای پدرم و هم برای همسرم. من هر دوی آنها را کنار هم می خواهم و سرنوشت انگار چیز دیگری رقم زده!

سرنوشتی که دارد به من فرصت دوباره می دهد. زندگی جدید، آدم های جدید، شهر جدید، خانواده جدید و حتی خودم جدید شده ام. من تغییرات زیادی کرده ام. به حدی که گاهی فکر می کنم اگر با خودِ دو سال پیشم ملاقات کنم، شاید او را نشناسم!

منعطف تر شده ام. آرامترم. مهربان تر شده ام و صبر و تحملم بالا رفته. سازگاریم بیشتر شده و عشق بیشتری می بخشم و البته دریافت می کنم. من نسبت به سال قبل خودم را بهتر کرده ام. به قول معروف آپدیت کرده ام و نسخه جدید من امکانات و قابلیت های بیشتری دارد. 

ولی شده با داشتن مرورگر کروم گاهی دلتان هوس اکسپلورر کند؟ آدم خاطره بازی هستید؟ من در ازدواج دارم قد می کشم. بهتر می شوم. مثل یک کلاس خودسازی، خودم را اصلاح می کنم. هرس می کنم. خودم را مثل یک گل مراقبت می کنم و حواسم هست که خار های روحم را بچینم. 

قبلا فکر می کردم ازدواج یک تبادل عاطفی است بین زن و مرد. ولی الان به عنوان یک زن متاهل می گویم ازدواج یک کلاس خودسازی است. کلاسی که مثل آینه رو به روی روح آدم قرار می گیرد. کلاسی که روح را عریان نشان می دهد. ازدواج روح را آرایش می کند. دیدن روح با تمام خوبی و بدی هایش، کار سختی است. نه؟ ولی در عوض باعث می شود هی خودت را بهتر کنی و گفتم که! به قول معروف آپدیت کنی! 

این روزها، این دو دلی ها، این تردید و دلتنگی می گذرد و من دفتر سرنوشت جدیدم را برمیدارم و از نو قلم می زنم. مثل همه دخترهای دیگر. من سرنوشتم را مستقل از مردم می سازم و برای خوشبختی خانواده و از آن مهمتر شادی خودم تلاش می کنم. نه مثل همه دخترهای دیگر. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۶ ، ۰۲:۵۳
محدثه ..

درخت بودن لذت بزرگی است. اینکه وقتی جوانه میزنی معنای زندگی. وقتی نهال میشوی معنای امید. وقتی قد می کشی عین شکوفایی. ستبر و بزرگ می شوی سایه رهگذران. شاخه میکنی، مسئول میوه دادن به عابران. وقتی می میری چوبت، باعث ساخت کلی وسیله و حتی برگ خشکت باعث لذت مردمان شود. زندگی زیباییست. اصلا عینِ زندگی است. عینِ بهشت است. معنای کمال است و چقدددرر دلم می خواهد درخت باشم. 

۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۸
محدثه ..

فکر کنید رفتم توی یک بیشه. دارم زندگیم را می کنم. به من نوک یک قله را نشان می دهند و می گویند تا چند روز دیگر اجازه داری بروی پشت کوه و آن پشت را ببینی. منتها هیچ تضمینی وجود ندارد که دشت باشد یا بیابان. از اینور کوه بهتر باشد یا بدتر. 

فرض کنید به من بگویند: اگر بروی پشت آن کوه یک زندگی تازه را شروع می کنی. مادرت و همه افراد خانواده ات این ور کوه می مانند. تو با کسی که آن ور کوه زندگی می کند وصلت می کنی و می روی آن پشت زندگی کنی. 

آن پشت آدم های زیادی هستند. ولی هیچ کدام از آنها پدر و مادرت نمی شوند. شوهرت هم هست. شوهرت خوب است. دوستش داری. دوستت دارد ولی خودت هم خوب می دانی آنور کوه آدم های زیاد دیگری هم هستند. آدمهایی که خیلی دوستت ندارند. شاید اصلا دوستت ندارند و چه بسا تو را رقیب ببینند یا به تو حسادت کنند. 

بله! زندگی همینقدر نامعلوم است و من مثل یک تولد دوباره دارم به زندگی اعتماد می کنم. به کسی که دستش را گرفتم و گفتم بله، اعتماد می کنم. به همسرم برای حفظ حریم خانواده اعتماد می کنم و پیش می روم. فاصله زیادی تا قله ندارم. شاید دو ماه دیگر آن ور کوه باشم و راستش این روزها چیزی که بیشتر از همه دلم می خواهد در آن ور کوه جریان داشته باشد "استقلال" است. 

من در ایران عزیزم در خانواده پدری یک انسان مستقل نیستم. استقلال ندارم چون مجبورم برای هرکاری نصیحت بشنوم یا لااقل مشورت کنم. امیدوارم آن سمت کوه جریان طور دیگری باشد. من خانمِ خانه یِ خودم باشم. 

راستش چند وقت پیش همسرم خواست در خانه ای زندگی کنیم که در حال ساخت است. همراه خانواده همسرم در یک آپارتمان. راستش من هیچ مشکلی با این قضیه نداشتم. خوب می دانستم آدم مهربانیم. آدم فراموش کردن بدی ها و حفظ کردن خوبی هایم. خوب می دانستم بلدم حریم ها را حفظ کنم ولی نخواستم، قبول نکردم و همسرم به خواسته ام احترام گذاشت.

خوب کاری هم کرد. من این را خواستم چون همانطور که بالا گفتم مهمترین انگیزه ام برای دل کندن از خانواده ای که عاشقانه دوستش دارم بعد از علاقه به همسرم "استقلال" است. در یک خانه نشستن به من این حس را نمی داد که ملکه ی خانه ی خودم هستم. که همه کاره ام در این خانه. که لازم نیست برای نحوه شوهرداری، بچه داری، درس خواندن یا رقصیدنم به کسی توضیح بدهم یا از کسی نصیحت بشنوم. 

می خواهم به آن سمت کوه بروم و راستش تنها دلگرمیم دست گرم همسرم پشت سرم است و فکر می کنم همه ما دخترها همینطوریم. چند روز است دارم فکر می کنم سراشیبی جدایی از خانواده و رفتن به آن سمت کوه آنقدر تند است که اگر همسرم دست حمایتش را از پشتم بردارد در جا پرتاب می شوم. می افتم ته دره و معلوم نیست آن وقت چقدر از من سالم بماند و چند تا از دنده هایم خرد شود. 

من به دست هایش اعتماد کردم و دارم از کوه بالا می روم. امیدوارم او هم دست هایش را قوی کند، به خودش اعتماد و چتر حمایت را روی سرم پهن کند. آن وقت خانه مان در سایه استقلال حفظ می شود و من هیچ وقت از سراشیبی هیچ کوهی پرتاب نخواهم شد. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۰۰
محدثه ..

اگر به رشته گریم علاقمندید متن زیر می تواند  کمک خوبی برای تفکر راجع به علاقه تان باشد. 

صفر تا صد یک گریمور

۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۱:۴۵
محدثه ..

می خواهم بدانی عزیزکم! اگر در شکمم باشی تمام دنیا هم خنجر بکشند نمی گذارم خم به ابروی تو بیفتد. اگر به دنیا آمده باشی خوش آمدی. خودم با آغوش باااز پذیرایت هستم. نترس عزیزکم! دنیا گلی است که خار هایش بیشتر است اما قول می دهم همه خار ها را من و پدرت به دوش بکشیم و تو در بین گل هایش زندگی کنی. ما این زندگی را برای تو بهشت خواهیم ساخت و تو بهارمان خواهی شد. شکوفه خواهی داد و پروانه های محبت و ایمان روی دوشت خواهند نشست. 

۱۶ آبان ۹۶ ، ۰۱:۳۹
محدثه ..
برزخ چیست؟ برزخ حس و حال دانشجویی است که تازه فارغ التحصیل شده. برزخ حال دانشجویی است که پس از 21 سال تحصیل توی یکی از دانشگاه های خوب کشور از وضعیت شغلی در کشور آگاه می شود! برزخ حس و حال همان دانشجو است وقتی می فهمد برای شرایط کاری توی یک شرکت پوشیدن ساپورت جزء مزایا محسوب می شود! برزخ حس همان دانشجو است وقتی می فهمد ورود به ارگان های دولتی هم استعداد نمی خواهد، بلکه یک رابط می خواهد. برزخ منم! برزخ خودِ خودِ منم!
۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۱:۲۰
محدثه ..

دارم فکر می‌کنم به روزگار پیری، به دوران میان‌سالی، به وقتی تنها، چاق، پیر و فرتوت مجبوری در دنیایی زندگی کنی که از پله تا آثار تاریخی و حتی پارک و فضاهای تفریحی‌اش برای جوان‌ها ساخته شده. مجبوری موقع بالا رفتن از پله‌ها، صدایت را نازک کنی و با حنجره‌ای لرزان از جوانی که پله‌ها را دو تا یکی می‌کند بخواهی دستت را بگیرد تا بالا بروی. که به یک عصا نیاز داری. اشتباه است این که می‌گویند: «بچه عصای پیریه». وقتی ما پیر بشویم بچه‌هایمان تازه جوان می‌شوند و چرا باید از یک جوان پر‌انرژی که الان تنها وقتی است که می‌تواند زندگی‌اش را بسازد توقع داشت به پای ما بسوزد و بسازد؟! اگر بشود آدم‌ها را به شکل عصا دید، ازدواج تنها فرآیندی است که اگر عاقلانه و عاشقانه طی شود شاید بتواند برای پیری دستگیری باشد. 

من آدم‌های پیر زیادی دیدم و اگر بخواهم منطقی فکر کنم شاید مادر و پدر خودم را هم جزو آدم‌های میان‌سال حساب کنم. اما همه این آدم‌ها اگر خوشبخت باشند یک وجه مشترک دارند: همسری که دستشان را بگیرد و با اینکه تمام چین و چروک‌ها روی صورت‌شان نشسته باز هم به آن‌ها بگوید که چقدر زیبا هستند.

ازدواج بیشتر از آنکه برای جوانی و به گناه نیفتادن و هزار تا استدلال منطقی و غیر‌منطقی دیگر لازم باشد به نظر من برای پیری آدم لازم است. برای وقتی که حتی پای خودت هم نمی‌تواند خودت را راه ببرد. که آنقدر دنیا را شناختی و خوردی که نمی‌توانی از جایت تکان بخوری و دست‌ و پاهایت شروع می‌کنند به لرزیدن. من در ازدواج یک امنیت می‌بینم. امنیتی که وقتی مجرد بودم نداشتم. امنیتی که وقتی تنها هستم ندارم. ازدواج شاید یک بازوی محکم باشد که در اوج مشکلات بخزی لابه‌لایش و با خیال راحت بخوابی. 

اگر بخواهم کمی احساسی‌تر فکر کنم ازدواج شاید تنها چیزی باشد که وقتی پیر شدی و هیچ‌چیز حتی پله‌های خانه‌ات برای تو ساخته نشده، برای تو ساخته شده است. آن مرد یا زن پیری که حتی نمی‌تواند درست عطسه کند تنها دارایی آرام‌بخشی است که وقت پیری می‌توانی داشته باشی، که وقت پیری می‌توانی موقع نگاه کردن به او بخندی و لذت ببری.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۷
محدثه ..

فرزند زن سوم یک مرد بود. با دوستش صحبت می کرد که رفیقش گفت: پسر! تو کمِ کم باید دو تا داشته باشی! شوخی بود و غش غش خندید. 

قیافه فرزند زن سوم یک مرد در هم رفت. چند دقیقه ای توی فکر بود. دوستش فهمید شوخیش خطا بوده و نیشش را بست اما مرد همچنان سرش پایین بود. یک جور حالت غم زده ای توی صورتش نقش بسته بود. صورتش جمع شده و ابروهایش بهم نزدیک شده بود. سکوت خیلی داشت طولانی و نیش دار می شد. رفیقش گفت: بیخیال پسر. شوخی کردم. 

فرزند زن سوم یک مرد صورتش را بالا گرفت. نگاهی به دوستش کرد بعد خیلی جدی جواب داد که:

من دیدم که می گم. من حس کردم. با گوشت و خونم توی این رابطه که می گی زندگی کردم. میدونی فرزند زن اول یک مرد نبودن چقدر سخته؟ من از بابام اینو یاد گرفتم که زن فقط یکی. می فهمی؟ 

دوباره رفت توی سکوت و انگار داشت به همه ی روزهای کودکیش که این مشق را همراه با درد و رنج فرزند زن سوم بودن تمرین می کرده، فکر می کرد. 

سکوت خیلی طولانی و نیش دار شده بود. مثل خاطراتش. 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۰
محدثه ..