گل ها همه آفتابگردانند

از کوه نوردی ها

دوشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ب.ظ

فکر کنید رفتم توی یک بیشه. دارم زندگیم را می کنم. به من نوک یک قله را نشان می دهند و می گویند تا چند روز دیگر اجازه داری بروی پشت کوه و آن پشت را ببینی. منتها هیچ تضمینی وجود ندارد که دشت باشد یا بیابان. از اینور کوه بهتر باشد یا بدتر. 

فرض کنید به من بگویند: اگر بروی پشت آن کوه یک زندگی تازه را شروع می کنی. مادرت و همه افراد خانواده ات این ور کوه می مانند. تو با کسی که آن ور کوه زندگی می کند وصلت می کنی و می روی آن پشت زندگی کنی. 

آن پشت آدم های زیادی هستند. ولی هیچ کدام از آنها پدر و مادرت نمی شوند. شوهرت هم هست. شوهرت خوب است. دوستش داری. دوستت دارد ولی خودت هم خوب می دانی آنور کوه آدم های زیاد دیگری هم هستند. آدمهایی که خیلی دوستت ندارند. شاید اصلا دوستت ندارند و چه بسا تو را رقیب ببینند یا به تو حسادت کنند. 

بله! زندگی همینقدر نامعلوم است و من مثل یک تولد دوباره دارم به زندگی اعتماد می کنم. به کسی که دستش را گرفتم و گفتم بله، اعتماد می کنم. به همسرم برای حفظ حریم خانواده اعتماد می کنم و پیش می روم. فاصله زیادی تا قله ندارم. شاید دو ماه دیگر آن ور کوه باشم و راستش این روزها چیزی که بیشتر از همه دلم می خواهد در آن ور کوه جریان داشته باشد "استقلال" است. 

من در ایران عزیزم در خانواده پدری یک انسان مستقل نیستم. استقلال ندارم چون مجبورم برای هرکاری نصیحت بشنوم یا لااقل مشورت کنم. امیدوارم آن سمت کوه جریان طور دیگری باشد. من خانمِ خانه یِ خودم باشم. 

راستش چند وقت پیش همسرم خواست در خانه ای زندگی کنیم که در حال ساخت است. همراه خانواده همسرم در یک آپارتمان. راستش من هیچ مشکلی با این قضیه نداشتم. خوب می دانستم آدم مهربانیم. آدم فراموش کردن بدی ها و حفظ کردن خوبی هایم. خوب می دانستم بلدم حریم ها را حفظ کنم ولی نخواستم، قبول نکردم و همسرم به خواسته ام احترام گذاشت.

خوب کاری هم کرد. من این را خواستم چون همانطور که بالا گفتم مهمترین انگیزه ام برای دل کندن از خانواده ای که عاشقانه دوستش دارم بعد از علاقه به همسرم "استقلال" است. در یک خانه نشستن به من این حس را نمی داد که ملکه ی خانه ی خودم هستم. که همه کاره ام در این خانه. که لازم نیست برای نحوه شوهرداری، بچه داری، درس خواندن یا رقصیدنم به کسی توضیح بدهم یا از کسی نصیحت بشنوم. 

می خواهم به آن سمت کوه بروم و راستش تنها دلگرمیم دست گرم همسرم پشت سرم است و فکر می کنم همه ما دخترها همینطوریم. چند روز است دارم فکر می کنم سراشیبی جدایی از خانواده و رفتن به آن سمت کوه آنقدر تند است که اگر همسرم دست حمایتش را از پشتم بردارد در جا پرتاب می شوم. می افتم ته دره و معلوم نیست آن وقت چقدر از من سالم بماند و چند تا از دنده هایم خرد شود. 

من به دست هایش اعتماد کردم و دارم از کوه بالا می روم. امیدوارم او هم دست هایش را قوی کند، به خودش اعتماد و چتر حمایت را روی سرم پهن کند. آن وقت خانه مان در سایه استقلال حفظ می شود و من هیچ وقت از سراشیبی هیچ کوهی پرتاب نخواهم شد. 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۲۲
محدثه ..

نظرات  (۱)

ایشالا که شاه و ملکه مقتدری میشید ;)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">