گل ها همه آفتابگردانند

نخ دوست داشتن

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ
اینجا می نویسم. می نویسم تا فراموشم نشود. می نویسم تا کاهلی نکنم. می نویسم تا بخواهم... تا بتوانم...
من عاشق اویم. عاشق کسی که عاشقانه پشتم ایستاده تا جلو بروم. تا جلو برویم. 

برادر من زمانی ازدواجی ناموفق داشت. دلیلش هم این بود که دختر، برادرم نمی خواست! عاشق کس دیگری بود و ما نمی دانستیم! این شکست وحشتناک آنقدر به او ضربه زد که بعد از 5 سال از آن قضیه هنوز به خواستگاری هیچ کس نرفته است. انگار که بخشی از وجودش از ازدواج متنفر باشد. از ازدواج بترسد. از ازدواج خوشش نیاید!

خواستم بنویسم به عقیده من، آدم یک بار عاشق می شود. یک بار ازدواج می کند و آن فرد می شود خانواده اش. می شود بخشی از ذهنش. بخشی از خاطرات و دنیایش. به نظرم آدمی که یکبار عاشق شد و دلش را به دیگری داد. حلقه ای را به دست کرد، دیگر نمی تواند آن حلقه را تحت هیچ شرایطی رها کند. آن فرد را تحت هیچ شرایطی فراموش کند. 

من حس می کنم من و همسرم با نخی نامرئی بهم وصل شده ایم. نخی که تا آن سوی دنیا، همراه ماست. با ماست و ما را بهم نزدیک و عاشق می کند. نخی که باعث شود خاطره هم باشیم. دنیای هم باشیم و برای همیشه مال هم باشیم. من و او باید بهم برای پیشرفت کمک کنیم. باید هم را برای رسیدن به آرزوهایمان هل بدهیم. اگر من جلوی رویاهای او را بگیرم، او هم چنین می کند و برعکس. اینطور می شود که از زندگی، از دنیا، از پیشرفت عقب می مانیم.

 همیشه گفته ام و باز هم می گویم آدم ها ازدواج می کنند تا بال پرواز بهم بدهند. تا هم را رشد دهند. آدم ها ازدواج می کنند تا برای دیگری سختی بکشند، دلتنگ شوند و کمی از خودخواهی شان فاصله بگیرند. آدم ها ازدواج می کنند تا مثل سنگ که صیقل می خورد، در سختی های دوست داشتن، به کمال برسند. 
۹۷/۰۲/۰۱
محدثه ..