گل ها همه آفتابگردانند

رویای شاهزاده ها، توی کدام جاده جا ماند؟

پنجشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۷:۱۰ ب.ظ

هیچ جا، هیچ کس از زن هایی که می میرند حرف نمی زند. از رویاهایی که تلف می شوند چیزی نمی گوید. هیچ کس از زن همسایه مان نمی نویسد. از گریه های شبانه اش. از بخت سیاهش. از تن کبودش. از شاهزاده ای که او را با خود آورده تا هر روز بزندش. از اسب سفیدی که او را نشانده پشت گاز تا قورمه سبزی بپزد. از من که هر روز با دیدن مرد همسایه یک قدم از رویاهایم دور تر می شوم. از آرزو هایم. از باربی ها، انیمیشن ها، از شاهزاده ها، شعر ها، مردانگی ها. چرا هیچ کس از رویا هایی که دارد در من می میرد حرف نمیزند؟! چرا هیچ کس نمی بیند که زن همسایه مان دارد ذره ذره، بیصدا جان میدهد؟ چرا هیچ کس نمی فهمد که دخترعمه ی تازه بالغم که از پسر ها بدش می آید، مریض نیست. پسرها در او از بین رفته اند چون توی خیابان به او دست می زنند. او را می ترسانند. چون بعضی ها آنقدر ضعیف النفس شده اند که توی مترو، تاکسی، پل عابر پیاده به همه جای یک دخترِ تازه بالغِ ترسیده دست بکشند.

 چرا من و شما از خواندن این واقعیت ها لب می گزیم؟ چرا نمی خواهیم قبول کنیم باربی ها، شاهزاده ها، اسب های سفید، دارد از رویاهای من و شما پاک می شود؟ بوسه ونوازش و محبت، جایش را به اتاق و تنهایی و کتاب هایمان داده و علاقه مان به پسر ها حتی تبدیل به نفرت هم نشده. بلکه شده یک جور بی تفاوتی. می خواهید تا کی ناگفته بگذاریم که در ما دیگر هیچ دختری نیست که به زندگی، رویاگونه نگاه کند. به پسر ها، شازده وار. به ماشین ها، به شکل اسب های سفید. ما داریم میمیریم ولی نادید میگیریم. همین لحظه که در ذهنمان به رویای قدم زدن دونفره دهن کجی میکنیم. به همه ی فیلم های تینیجری، به همه ی عشق های در یک نگاه و ازدواج سریال های ایرانی پوزخند میزنیم و آن وقت کتابی باز می کنیم و شروع می کنیم به خواندن، یعنی دختر بودن ما مرده است. یعنی ما یک جنس مخالف محسوب نمیشویم. یعنی ما فقط آدمیم. همین لحظه که به پسری که می آید خواستگاری و دوست دارد با ما حرف بزند به دید برادر نگاه می کنیم! یعنی دخترک درون ما از بین رفته است.

ما مرده ایم. آن قدر بی صدا که خودمان هم نفهمیدیم. که خودمان هم به یاد نداریم کِی بود. چطور بود. کجا بود. آن روز که دخترعمه ی من با اشک آمد خانه و افتاد بغل مادرش و احساس گناه کرد که کسی در تاکسی به او دست زده او را کشتند. آن روز که زن همسایه مان به خاطر خواستن یک سرویس طلا زیر مشت و لگد له شد، من و تمام دختر های مجتمع و رویاهایمان مردیم. آن روز که دوستم رفت دکتر پوست و به او درخواست س.ک. س شد، دوستم مرد. آنروز که خیانت مردِ زنداری را شنیدیم. آن روزی که چشم دختر کوچک فامیلمان اتفاقی به فیلم های مستهجن افتاد. در همه ی آن لحظه ها کسی داشت از بین میرفت.

ما مرده هایی هستیم که آرزو ی هیچ مردی را نداریم. مرده هایی که به پسرهایی که به خواستگاریمان می آیند به چشم برادر نگاه می کنیم. مرده هایی که هیچ وقت رویای اسب سفید در ذهنمان نمی پروریم. برای پیشانی و بختمان، سفره و نذر نمی کنیم. به بچه های آینده مان فکر نمی کنیم. ما مثل آن مرد توی شازده کوچولو که هی شراب می خورد تا فراموش کند که شراب خوار است. هر روز کتاب می خوانیم و میگوییم داریم از تنهاییمان لذت می بریم تا فراموش کنیم که در ما هیچ حسی برای دو نفره شدن نیست!

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۱۱