گل ها همه آفتابگردانند

بفرمایید روی صحنه

جمعه, ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۲۳ ق.ظ
امشب سالار عقیلی را دعوت کرده بودند برنامه ی خندوانه و از او خواستند در همان استودیوی کوچک برای مردم حاضر شعر بخواند. من به صدای خوبش، بچه ی نازش و حتی به برنامه ی خندوانه کار ندارم! داشت شعر میخواند و من همه ی حواسم روی ردِ نگاهش بود. گاهی سرش را میچرخاند و به اطراف استودیوم نگاه می کرد اما دوباره برمیگشت روی یک نقطه در وسط زوم میکرد. حالا یا به رامبد جوان نگاه می کرد یا به زنش. بالاخره یکی از این دو آشنا مرکز نگاهش شده بود. 
بعدتر یادم آمد در کنفرانس هایی که ارائه میدهیم همیشه نگاهمان یک مرکز دارد که آن مرکز کسی است که او را مهمتر می دانیم یا بیشتر با او آشنا هستیم. زندگی هم شاید یک صحنه برای ارائه ی آدم هاست. میرویم روی صحنه اگر کسی باشد که نگاهش کنیم، که بشود مرکز نگاهمان، که از نگاهش انرژی بگیریم. که آن پایین برایمان کف بزند، برایمان مهم باشد، دوستش داشته باشیم، دوستمان داشته باشد شاید بتوان ارائه ی خوبی داشت، اما مشکل اینجاست که در زندگی راحت نمیتوان چنین کسی را پیدا کرد. راحت نمیتوان تکیه داد به بازوی آدم ها و به آن ها اعتماد کرد. در زندگی حتی نمیتوان بدون ترسِ از دست دادن، کسی را دوست داشت. 
ما تمام زندگیمان را میگردیم دنبال کسی که بنشانیمش پایین صحنه و مطمئن باشیم با عشق به ما نگاه می کند بعد یک لحظه به خودمان می آییم و می بینیم ای دل غافل! وقت ارائه ی ما تمام شده و باید صحنه را واگذار کنیم به اهلش. آن وقت با لب و لوچه ی آویزان در حالی که هیچ کس پایین منتظرمان نیست صحنه ی زندگی را ترک می کنیم. زندگی ای که هرگز در آن هنرنمایی نکردیم. ارزش پیدا کردن یک نگاه خیلی زیاد است اما واقعا آیا صحنه ی این زندگی، این فرصت که فقط یکبار به ما داده میشود، این صحنه که یکبار برای هنرمایی ما آماده میشود مهمتر از پیدا کردن یک تماشاچی وفا دار نیست؟
موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۲۶
محدثه ..