گل ها همه آفتابگردانند

دوربین، لبخند، حرکت

چهارشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۱۷ ب.ظ
-الو! بابا، میای دنبالم؟
صدای خنده -چرا نیام؟ 
صدای مرسی و خداحافظی ام در لابه لای خنده محو میشود. باد میوزد. درخت تکان میخورد. صدای قمری از لابه لای درخت ها به گوش میرسد. انگشت هایم در تماس با درخت جوانه میزند. قلبم سبز میشود و روحم آبی. صدای بوق ماشین را که میشنوم، به باد اشاره میکنم. بابا میخندد: بیا پدرسوخته.
تا خانه میگوید و میخندیم. میگویم و میخندد. از در که وارد میشوم. فقط یک جمله میشنوم:
-بابات حالش بهتره؟ حالت تهوع نداشت؟
-چی؟ از منم بهتر بود!
مامان نگاه نگرانش را به در می دوزد:
 کبدش پر چرب شده، فردا باید بره آزمایش. هیچی نمیتونه بخوره. از صبح حالت تهوع داره. 
به بابا نگاه میکنم که پایین پله ها ایستاده و به پرنده ها دست تکان میدهد. به بابا نگاه میکنم که انگار حالش از من بهتر است. به بابا نگاه میکنم، که دردش را ریخته داخل کبدش! و روی صورتش یک لبخند بزرگ کشدار نشانده است. 
موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۱۲
محدثه ..