گل ها همه آفتابگردانند

قشنگ تر از اونیه که حقیقت داشته باشه!

چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۴ ق.ظ
داستان از زندگی ماتیو شروع میشود. استاد فلسفه از دانشگاه هاروارد، مردی لاغر اندام، کمی سیه چرده، جذاب و پرشور، مردی که توانسته نیمی از دانشگاه هاروارد را مجذوب خود کند و آن نیمِ دیگر یا از حسادت فاصله میگیرند یا با نحوه تدریس آسان و همه پسند او مشکل دارند. 
زندگی ماتیو که به تازگی همسرش را از دست داده، فقط برای استارت داستان است. استارت داستانی که تمام جریان های آن به عشق وابسته است و جریان هایش مانند خودِ عشق بی رحم و در عین حال مهربان است. عشق را تصور کنید. ذات شیرین آن را و آن گاه خنجری در پسِ هر لبخند آن بکارید. عشقی که ماتیو تجربه میکند، چنین است. 
ماتیو، مردی چهل ساله در سال 2011 با زنی آشنا میشود در سال 2010 ! آن ها که در ابتدا دوست هم بودند. پس از مدتی تهدید هم میشوند زیرا سرنوشت ماتیو 40 ساله در دستان زنی است که در یک سال قبل او زندگی میکند. حال زن قصه ما زندگی این مرد را در دستانش گرفته است و باید ببینیم با این شیشه عمر چطور برخورد میکند...

آنچه "فردا" می بینید
فردا داستان زمان هاست. داستان دو خط موازی. داستان زمان برای دو خط موازی. نه. بگذارید از هندسه بیرون بیاییم. فردا داستانی است که قرار است در فردا اتفاق بیفتد. فردایی که شیشه عمرش در دست زنی به نام اِما است. 
"فردا" با ما بازی میکند. با روح و روان ما. فردا دارد سوالی اساسی میپرسد. فردا میخواهد باوری خاص بگوید. فردا میخواهد بگوید بی نهایت از ما در دنیاهای موازی، در آنِ واحد و در سال های مختلف داریم زندگی میکنیم و پیوسته در دنیا تکرار میشویم.
اما این تمام چیزی نیست که "فردا" میگوید. مخاطب از اول متن بطور ناخواسته با این حقیقت دست و پنجه نرم میکند که آیا واقعا میتوان سرنوشت را تغییر داد؟ آیا من در فلان روز از فلان سال اگر تصمیم دیگری میگرفتم الان زندگی ام طور دیگری بود؟ آیا تصمیم های من به اختیار خودم بود یا دستی وراء طبیعت تصمیم های اصلی زندگیم را کنترل میکرد؟ مخاطب از اول داستان همراه با اِما در حال جنگ با سرنوشت است و آخر داستان همراه با اِما تپش قلب میگیرد که مبادا تمام بازی اش با سرنوشت اشتباهی بیش نباشد و سرنوشت بهای گزافی از او بگیرد. مخاطب نفسش را در سینه حبس میکند و همراه با اِما دری را باز میکند که قرار است نشان دهد در این نبرد چه بهایی را پرداخته است و آنگاه که سرنوشت دمش را روی کولش گذاشته و انتخاب اما او را از میدان بدر میکند، آن وقت است که نفس خواننده همراه با او آزاد میشود و مخاطب لبخندی از سر رضایت بر روی صورتش نقش میبندد. 
فردا از آن دسته داستان هایی است که موقع تمام شدنش خواننده لبخندی از رضایت به روی لب دارد. آنقدر داستان قشنگی است که خواننده احساس میکند همه آن یک بازی و فریب است. اما از آن دروغ هایی است که آدم دوست دارد حقیقت داشته باشد. شاید برای همین باشد که کتاب موسو یکی از پرفروشترین کتاب های تاریخ فرانسه بوده است. 

چند جمله از فردا 
- کمکم کنین؟ چرا شما باید کمکم کنین؟ ما که همدیگه رو نمی شناسیم!
-درسته، ولی این چی رو عوض میکنه؟ اون آدم هایی رو که از همه بهتر میشناسم همون هایی هستن که از همه بیشتر ازشون متنفرم.

مردان، زنان موطلایی را ترجیح میدهند، زیرا زنان موطلایی خوب می دانند که مردان آنها را ترجیح میدهند.

- دوست داشتن یک آدم بخاطر ظاهرش، مثل دوست داشتن یک کتاب برای جلدشه!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۳۰
محدثه ..