گل ها همه آفتابگردانند

عشق پیری گر بجنبد

پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۰۷ ب.ظ

دارم فکر می‌کنم به روزگار پیری، به دوران میان‌سالی، به وقتی تنها، چاق، پیر و فرتوت مجبوری در دنیایی زندگی کنی که از پله تا آثار تاریخی و حتی پارک و فضاهای تفریحی‌اش برای جوان‌ها ساخته شده. مجبوری موقع بالا رفتن از پله‌ها، صدایت را نازک کنی و با حنجره‌ای لرزان از جوانی که پله‌ها را دو تا یکی می‌کند بخواهی دستت را بگیرد تا بالا بروی. که به یک عصا نیاز داری. اشتباه است این که می‌گویند: «بچه عصای پیریه». وقتی ما پیر بشویم بچه‌هایمان تازه جوان می‌شوند و چرا باید از یک جوان پر‌انرژی که الان تنها وقتی است که می‌تواند زندگی‌اش را بسازد توقع داشت به پای ما بسوزد و بسازد؟! اگر بشود آدم‌ها را به شکل عصا دید، ازدواج تنها فرآیندی است که اگر عاقلانه و عاشقانه طی شود شاید بتواند برای پیری دستگیری باشد. 

من آدم‌های پیر زیادی دیدم و اگر بخواهم منطقی فکر کنم شاید مادر و پدر خودم را هم جزو آدم‌های میان‌سال حساب کنم. اما همه این آدم‌ها اگر خوشبخت باشند یک وجه مشترک دارند: همسری که دستشان را بگیرد و با اینکه تمام چین و چروک‌ها روی صورت‌شان نشسته باز هم به آن‌ها بگوید که چقدر زیبا هستند.

ازدواج بیشتر از آنکه برای جوانی و به گناه نیفتادن و هزار تا استدلال منطقی و غیر‌منطقی دیگر لازم باشد به نظر من برای پیری آدم لازم است. برای وقتی که حتی پای خودت هم نمی‌تواند خودت را راه ببرد. که آنقدر دنیا را شناختی و خوردی که نمی‌توانی از جایت تکان بخوری و دست‌ و پاهایت شروع می‌کنند به لرزیدن. من در ازدواج یک امنیت می‌بینم. امنیتی که وقتی مجرد بودم نداشتم. امنیتی که وقتی تنها هستم ندارم. ازدواج شاید یک بازوی محکم باشد که در اوج مشکلات بخزی لابه‌لایش و با خیال راحت بخوابی. 

اگر بخواهم کمی احساسی‌تر فکر کنم ازدواج شاید تنها چیزی باشد که وقتی پیر شدی و هیچ‌چیز حتی پله‌های خانه‌ات برای تو ساخته نشده، برای تو ساخته شده است. آن مرد یا زن پیری که حتی نمی‌تواند درست عطسه کند تنها دارایی آرام‌بخشی است که وقت پیری می‌توانی داشته باشی، که وقت پیری می‌توانی موقع نگاه کردن به او بخندی و لذت ببری.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۱۶
محدثه ..

نظرات  (۱)

خانم محدثه، با اون پست پایینی"نفر اول زندگی..." موافق نیستم
نه اینکه نباشم. دلم میخواد ولی نمی تونم موافق باشم... 
هیچ وقت یه زن نفر اول زندگی همسرش نمیشه. هیچ وقت! 
فقط یه تیکهء دورافتاده اون ته مه های انباری... 
و وقتی که شوهرت فرزند یه خانواده سلطه گر تمامیت خواه باشه، وقتی هزار بار ببینی که جلوی چشمت، چطور تو رو قربانی پدر و مادر و خواهر و فامیل و همهء دیگرانش میکنه... در حالی که متقابلا از تو می خواد همهء خویشانت رو ترک کنی و حتی پدر و مادرت رو ازت میگیره... و هی آزار میده و هی آزار میده... 
نه...
نمی تونم باور کنم که یه زن حتی ته سطل ته زبالهء ذهن شوهرش جا داشته باشه. همیشه تنهاست. و هر جا که بره، بیرونش میکنن به جرم تنها بودن. همه بهش میگن: تو چون با شوهرت مشکل داری، اینجایی؟ همه... همه...
بعدش در تنهایی می میره.
پاسخ:
چه داستان غم انگیزی گفتی. :( شاید اینطور باشه. ولی من فقط سعی دارم چیزی رو بنویسم که ایده آله و مسیریه که دارم زندگیمو به سمتش هل میدم. زندگیمو میخوام اینطوری بسازم. نه لزوما چیزی که واقعا وجود داره. 
میدونی منم از تنهایی می ترسم. همه زنا از تنهایی می ترسن. ولی فقط وقتی اولویت اول همسرشون میشن که خودشون عاشقانه خودشون رو دوست داشته باشن و برای شادی خودشون زندگی کنن و تلاش زیادی برای شادی خودشون داشته باشن. 
به نظرم یه اینطور زنی میتونه حتی مقدس باشه. :) 
اون قسمتی هم که گفتی راجع به فرهنگ مردسالار ماست. نه لزوما همه مردها. فرهنگی که همه نقاط مثبت رو برای مرد می بینه و این چیزیه که لااقل من و شما نباید به فرزند پسرمون آموزش بدیم. اینطوری دلمون آرومه که لااقل یه قدم برای کشتن این فرهنگ  مردسالار برداشتیم. :)

و یه سوال:
اگه اینقدر کم و کوچیک توی ذهن مردتی چرا به این زندگی ادامه میدی؟ آدم ازدواج میکنه که بال پرواز بگیره. تو که میگی داره بال پروازتو میشکنه چرا به این زندگی ادامه میدی. 

مرد و زن کنار همن تا بتونن اوج بگیرن و پرواز کنن. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">