گل ها همه آفتابگردانند

محبت بر سنگ اثر کند، آدمی که سهل است

چهارشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۴۲ ق.ظ
یادم است هفته اول عقدم مادرشوهرم به من گفت: من از دست مادرشوهرم سی سال پیرتر از سنم شدم. 
من آن روز از ته دل خدا را شکر کردم که ما رابطه خوبی داریم. هم را دوست داریم و جایگاه مان را در زندگی یک مرد درک می کنیم. 
خدا را شکر کردم که هر دو آنقدر عاقلیم که با هم درگیر نشویم. بفهمیم نقش های ما کاملا متفاوت است و هر دو آنقدر ارزشمندیم که با یکدیگر نجنگیم. 

ولی خب زندگی مثل یک سیب است که تا بیفتد هزار چرخ می خورد. ما هم درگیر اصطکاک شدیم. گاهی حس کردم مادر همسرم، مرا چون دیواری می بیند که دارم خوشی اش را از او می گیرم! گاهی گوشه کنایه هایش را شنیدم و فراوان تبعیض هایش را بین خودم و دخترش دیدم. 

من دو راه داشتم. یا مثل خود او، خودم را سی سال پیرتر از سنم کنم و با او بجنگم یا اینکه دوستش بدارم. بی دریغ دوستش بدارم. بی توقع و او را بخاطر حرف هایی که مثل نیزه سمتم پرتاب می شود و مرا زخمی می کند، ببخشم. ببخشم چون بیشتر از اینکه به او لطف کنم، دارم خودم را حفظ می کنم. خودم را جوان نگه می دارم. برای فرزندانم. برای نوه هایم و شاید اگر پسری داشته باشم، برای عروسم. دارم خودم را جوان نگه می دارم برای تصویر خودم در آینه. برای قلب بزرگ همسرم. 

من راه دوم را انتخاب کردم. من نمی خواهم سنم بیشتر از عددی شود که در شناسنامه ام نوشتم. من فکر می کنم دنیا کوچکتر از آن است که نبخشم، که دوستش نداشته باشم. من او را با تمام وجودم دوست دارم و مطمئنم او هم مرا دوست خواهد داشت، حتی اگر گاهی نیزه ای از کلام ناجور به سمتم پرتاب کند...
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۳
محدثه ..