گل ها همه آفتابگردانند

تلخ بینی

يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۰ ق.ظ

یک زمانی عضو، وابسته و سرپرست سایتی شدم که کتاب نقد می کرد. آنقدر به آن وابسته بودم که سعی می کردم یک تنه سایت را رشد بدهم. در آن نقدهای خوب بنویسم و آنقدر بخوانم که مخاطب بفهمد سرپرست انجمن کتاب خوان است. یادش بخیر! 


روند نابودی سایت ذره ذره بود. عدم اتحاد بین سرپرست ها، درگیری بین مدیران و از آن بدتر، جنگ قدرت برای یک سایت. من درگیر جنگ نمی شدم و حتی سعی می کردم آن را نبینم. سعی می کردم این مشکلات را نادیده بگیرم و برای سرپا نگه داشتن سایت بجنگم. از جان مایه گذاشتم. از روح و اعصابم هزینه کردم. آخرش هم وقتی جنگ بین مدیران عاصیم کرد، به مدیرکل انجمن زنگ زدم. گفت: این فقط یه سایته!


این تنها جمله ای بود که شنیدم. بعد از آن انگار گوش هایم نمی شنید. این فقط یه سایته؟ فقط یه سایت؟ چیزی که روزها و روزها برایش تلاش کردم در نظر مدیرش چقدر بی ارزش بود. با چه لحن سخیفی درباره آن حرف می زد. پس من چرا در این حد خودم را در مشکلاتش غرق کرده بودم. همان روز سایت را ترک کردم. گروه و کانال های وابسته را هم. بعد دو هفته که به سایت سر زدم. کاملا نابود شده بود. دیگر حتی به روز هم نمی شد و هیچ کس در آن فعالیت نمی کرد. 


این تلاش خام نوجوانیم اگرچه سخت و تلخ بود ولی به من چیزهای زیادی آموخت. به من یاد داد وقتی سیستمی دارد نابود می شود، وقتی سیستمی از سر گندیده شده، وقتی یک سایت، یک سیستم دارد ذره ذره نابود می شود، این کرم خوردگی ها را ببین. ترک ها را بشناس و خودت را برای نابودی آن آماده کن. همین است که حالا وقتی مجله مورد علاقه ام دارد ذره ذره آب می شود، وقتی می بینم که دیگر سردبیران سابق حاضر نیستند برایش بنویسند. روند استهلاکش را می بینم.


من این بار دست و پا نزدم. وقتی مجله ام دارد نابود می شود، به سیر همیشگی نوشتنم ادامه دادم. حتی من هم مثل سایرین توجه و قلمم را کم کردم و حتی تر یک جایگزین برای آینده ی بدون مجله ام در نظر گرفتم. آدم اگر برای چیزی دست و پا بزند، در آن غرق می شود. هرچیزی خود و مدیرانش کشتی است و دیگران مسافر. هیچ مسافری نمی تواند خلاف خواست مدیر، کشتی را نجات دهد. 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۲۲
محدثه ..

نظرات  (۱)

دوست عزیزم میخواستم بگم هنوزم به اینجا سر میزنم چون گهگاهی دلم بی هوا هوای تو رو میکنه :)
مهربون ترین...!
در رابطه با این پستت هم بگم که ما آدمها تو زندگی یکدفعه وسط تموم اعتمادها و امیدها و دلگرمی هامون ممکنه شوکه بشیم...
به هرحال اینم بخشی از زندگی هست...البته که من دوستش ندارم خیلی رک بگم.
اما چون میدونم هست و باید بدونیم هست...:
خودم خیلی با این قضیه مشکل دارم یعنی ممکنه از چندماه تا چندسال فکرم درگیرش باشه و تو بعضی موارد سالهای سال :|
بیا بریم باهم یه دور بزنیم تو دانشگاه و یه چایی از تریا بخوریم بخندیم و حرف بزنیم...این چیزی هست که این روزها بیشتر از هرچیزی میخوام :(
پاسخ:
چه خوشحال شدم پیامت رو دیدم. بعدشم با هم بریم پارک گل ها. محمد و ستایشم ببریم. نه؟ بعد محمد بگه نمی خوام خواهر جدیدم بشی و ما بخندیم. بلند بلند. چقدر من تو رو دوست دارم. :) دخترِ خوب. همیشه باش. حتی دور. یه شعری هست که میگه:

دور باش اما نزدیک
که من از نزدیک های دور می ترسم 

تو با اینکه دور شدی بازم نزدیک ترین دوست منی و این خوشحالم می کنه. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">